| قهوه ی تلخ |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
هرچی می خواستم حرف بزنم نمی شد ، ظاهرا لب و دهانم حرکت می کرد اما صدایی خارج نمی شد. صدام و ازم گرفته بودند . می خواستم فریاد بزنم باز هم بی فایده بود . پاشدم و خودم و کوبیدم به در و دیوار – من صدام و می خواستم – اونقدر تقلا کردم که دچار ضعف شدم و دوباره افتادم رو تخت . به سقف زل زده بودم . یادم نمی اومد آخرین باری که غذا خوردم کی بود ؟! نمی دونم چقدر گذشت تا بهتر شدم؟! تو این مدت ذره ذره انرژی جمع کرده بودم ، واسه همین نخواستم با یه امتحان دیگه تمام انرژی مو از دست بدم. بدون هیچ حرکتی فقط فکر کردم ، پیش خودم گفتم فکر کن صدات برگشته پس اگه الان صدا داشتی چی می خواستی بگی؟
پس من کی از این خواب بلند می شم ؟
چرا تموم نمی شه؟
چرا صبح نمی شه؟
چرا هوا روشن نمی شه؟
خسته شدم!
من که می دونم الان خوابم و همه ی این اتفاقاتی که افتاده تو خواب بوده !
من که می دونم وقتی هوا روشن بشه –صبح بشه – همه چیز به حالت اولش برمی گرده !
پس چرا اینقدر طولانی !!
چرا صبح نمی شه ؟
چرا هیچ کس من و از دست این کابوس نجات نمی ده؟
چرا نمی تونم فریاد بکشم و از خواب بپرم ؟
شاید خیلی خسته بودم و الان به خواب نیاز دارم ؟
شاید تازه خوابیدم و فکر می کنم که خیلی طولانی شده ؟
آره حتما همین طوره !
اما من هیچ وقت اینقدر طولانی خواب ندیده بودم !
اما نه !
همین پریشب بود که بعد از مدت ها خوابش و دیدم !
دقیقا یادمه !!
از وقتی خوابیدم تا خود صبح فقط خواب اونو دیدم !
اول فیلم بچه گی هاش و داشتم می دیدم !!
بعد اشم بزرگ شده بود و با هم بیرون رفتیم!!
وای که چقدر خواب خوبی بود !
مسخرس ، خودم دارم میگم خواب ، خودمم میگم خوب !
----------
بگو ای زن ، بگو دیشب چرا خواب تو را دیدم ،
چه خوابی، خوب !
----------
آره جمعه شب بود که اومد به خوابم ، شاید واسه اینکه قبل از خواب بحثی پیش اومد و من گفتم ...، مهم نیست من چی گفتم ، مهم اینه که مطمئن ام این خواب حرفای من و تصدیق می کنه و من از این بابت خوشحالم . تمام روز و سرحال بودم و مشتاقانه منتظر بودم شب برسه و من دوباره خواب اشو ببینم . جالبه بدونی دیدم اما کمتر از شب اول ! اما همینشم خوب بود !
اما چرا امشب حتی خواب اشم، خواب ندیدم ؟!
پس من کی از این خواب بلند می شم ؟
چرا تموم نمی شه؟
چرا صبح نمی شه؟
چرا هوا روشن نمی شه؟
خسته شدم!
من که می دونم الان خوابم و همه ی این اتفاقاتی که افتاده تو خواب بوده !
من که می دونم وقتی هوا روشن بشه –صبح بشه – همه چیز به حالت اولش برمی گرده !
پس چرا اینقدر طولانی !!
چرا صبح نمی شه ؟
چرا هیچ کس من و از دست این کابوس نجات نمی ده؟
چرا نمی تونم فریاد بکشم و از خواب بپرم ؟
دیگه داشت کفرم در می اومد !
اعصابم به هم ریخته بود !
وقتی دلت نمی خواد بلند بشی ، بلندت می کنن !
وقتی خودت میخوای بلند شی ، هیچکس به دادت نمی رسه !
یادم اومد صدام و از دست داده بودم !
خواستم امتحان کنم ، اما منصرف شدم .
دیدم فایده ای نداره تو بلند ترین صدا رو هم که داشته باشی هیچکس اونقدر بیکار نیست که بخواد به ناله های تو گوش کنه ، ببینه چی میگی؟
دردت چیه؟
چه برسه به اینکه جوابتم بده !!
حتی اون ... بزرگ ؟!
ما آدما سرامون و انداختیم پایین و داریم پشت سر هم راه خودمون و میریم ، فقط هم جلوی پای خودمون و نگاه می کنیم . حالا اگه یکی این وسط بره تو جاده خاکی !
نه دست کمک به سمتش میبریم !
نه حتی منتظرش می مونیم که برگرده و به ما برسه!
به راه خودمون ادامه میدیم ، که نکنه از خودمون ، از دیگران و از زمان عقب بمونیم !!
ما چقدر بدبختیم که نمی خوایم از زمان عقب بمونیم !!
زمان ای که خودش از همه عقب تره !!
باور کنید اینا مهم نیست!
تو رو اون بتی که می پرستید به خودتون بی یایید!!
ارزش واقعی رو بفهمید !
----------
اما نه خدا و نه شیطان
سرنوشت تو را
بتی رقم زد
که دیگران می پرستیدند
بتی که
دیگران اش
می پرستیدند.
----------
آره دیدم فرقی نمی کنه صدایی باشه یا نباشه !
واسه همین دیگه حتی نخواستم یه بار دیگه امتحان کنم
گرچه نتیجه اش و می دونستم!
دیگه باورم شده بود که بیدارم و گمان می کردم که خوابم !
واقعا خودم هم قاطی کرده بودم !
موبایل ام و نگاه کردم ببینم از تماس هام یا اس ام اس هام چیزی دستگیرم میشه که اینجا چه خبره ؟
دیدم نه اس ام اس ی دارم ، نه شماره ای توی موبایل ام ذخیره شده !!
تنها چیزی که توجه ام و جلب کرد عکسی بود که واسه بک گراند گذاشته شده بود ؟!
.................
.................
.................
.................
.................
.................
.................
آری
دختر بچه ای با چشم های سیاه !!!!
با موهای مشکی و کوتاه
انگشت های دست راستش و نتونستم ببینم برده بود پشت اش.
دست چپ اش و آورده بود جلو و از بدن اش یکم فاصله داشت .
اما باز انگشت های زیباش تو عکس نبود .
مدتی خیره بهش نگاه کردم اونم زل زده بود به لنز دوربین و به چشم های من – که داشت نگاهش میکرد- راحت میشد از تو چشمای سیاه و دل فریبش خوند که یک عالمه سوال و چرا ، ذهن این دختر و مشغول کرده .
اگه ضعفی که داشتم من و به خود نمی آورد تا ابد تا ابد به چشم های سیاه اش نگاه می کردم و هیچ نمی خواستم .
دچار توهم شده بودم !
دوباره برگشتم رو تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم
چقدر جاش خالی بود
تازه فهمیدم خواب دیدن نعمت بزرگیه – مثل مرگ- البته خواب خوب ، نه کابوسی که الان گرفتارش ام.
پس من کی از این خواب بلند می شم ؟
چرا ...
جمله ام تموم نشده بود که
در اطاق ام باز شد
سایه ای داخل شد
خیلی آهسته قدم بر میداشت
وقتی نزدیک تر شد شناختمش
خود خودش بود
بهم گفت : بلند شو صبح شده ...
نمی دونستم چی بگم اصلا قدرت تشخیص نداشتم که بفهمم موضوع از چه قراره ؟ جریان چیه ؟
فقط می دونستم که این دختر همونه که
دوباره بهم گفت: بلند شو صبح شده ، پا شو دستت و بده به من ، دلم برای دستات تنگ شده .
این حرف و یه بار دیگه هم گفته بود! –دلم برای دستات تنگ شده -
دیدم آره راست میگه اطاق روشن شده بود اما دیگه از اینکه صبح شده بود خوشحال نبودم و اصلا برام مهم نبود ، فقط سریع بلند شدم که دستش و بگیرم تا
مطمئن شم که همه ی این اتفاقات تلخ خوابی بیش نبوده ،
که هنوزم کوپید و دارم و قهوه ی تلخ ی وجود نداره ،
که زندگی زیباست ،
که حرف اون پیر زن فالگیر اشتباه از آب در اومده ،
که هنوزم دوستم داره
----------

----------
پرستار : آقای دکتر ، علت مرگ چی بود ؟
دکتر : توی خواب سکته کرده !
پرستار : اما پسر ه که سنی نداشت !
دکتر : آره ، فقط 23 سالش بود .
----------
----------
بگو ای زن ، بگو دیشب چرا خواب تو را دیدم ،
چه خوابی ، خوب !
نمی دانم تو می رفتی کجا ، آن وقت شب آیا؟
و این را هم نمی دانم که از کی آشنا بودیم؟
و از کی راه ما با هم یکی شد ، از کجا ، ای زن؟
و از کی گفت و گومان سر گرفت و مهربانیمان
... چه خوابی بود!
بگو آخر چرا خواب تو را دیدم ، چرا ، ای زن ؟
عجب شیرین شکر خوابی !
سراپا حسرتم اکنون که بیدارم
ولی ، ای زن ، زن رویایی شیدا ،
بگو آخر چرا بیخود به خوابم آمدی دیشب
تو که چون روز شد ، ماهی و ناپیدا ؟
----------
| لینک |

