| قهوه ی تلخ |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
نمی دونستم اونم اونجاست ! رفتم تو اتاق ، دم در واستاده بود ! خیلی جا خوردم اما به روی خودم نیاوردم.
گفت : این جا جای پسرا نیست !! گفتم : آره معلومه ! فلانی ، تو مگه پسر نیستی ؟؟!!
رفتم پیش بچه ها نشستم ، یکم پچ پچ و زمزمه تو اتاق بود...
بالاخره یکی بلند شد و از کسی که دم در دیدمش پرسید : مگه تو کی هستی ؟؟!!
بلند شدم گفتم she is my ex-girlfriend :
اونم گفت : آره ، اما مهم اینه که از گذشته چه درس هایی گرفتیم !
تا موقع خداحافظی پیش دوست دخترم بودم ، اتفاق خاصی نیفتاد
من دم در بودم که دیدم دختری با چشم های سیاه رفت و از دختری با چشم های سبز با رویی باز خداحافظی کرد.
وقتی اومد دم در ، به دست چپش توجه کردم دیدم یه انگشتر تو انگشت کوچیکشه و یک حلقه ی زیبا هم تو انگشت کناریش ، رنگ پوست دستش هم یکم تیره شده بود.CD هایی که آورده بود و گذاشت تو کیفش و رفت.
---

برای بودن بهار ، عمر زمستون باید تموم بشه ، زمستون باید از خودش بگذره تا بهار خودی نشون بده اما بهار برای زمستون هیچ کاری نمیکنه !
شاید اصلن بودن این دو فصل در کنار هم درست نباشه
اما امیدوارم زمستون با زمستون ، زمستون های زیادی رو پشت سر بذارن...

عزیزم تولدت مبارک
| لینک |

