مسابقه ی زندگی   

اگه الان دارید این نوشته رو می خونید به این معنی یه که شما در مسابقه ی زندگی از مرحله ی ۸۶ به هر نحو عبور کرده اید و وارد مرحله ی ۸۷ شده اید . نوروز ۸۷ را دیده و سپری کرده اید ، روز ۱۳ هم را  به در کرده اید و ایام کاری و تحصیلی خود را آغاز کردید . در همین لحظه که شما در حال خواندن این مطلب هستید خیلی ها به دنیا می آیند و خیلی ها سال های پیش در چنین روزی به دنیا آمده اند اما هستند هم کسانی که نتوانسته اند از مرحله ی ۸۶ عبور کنند و این روز هایی که شاید من یا شما سرسری از آن گذشته ایم را زندگی کنند.
شاید خیلی ها تا آخرین لحظات ۸۶ هم بودند اما به لحظه ی سال تحویل نرسیده اند . خیلی در اوایل ۸۷ باخته اند و خیلی در مسیر های پرپیچ و خم شمال که بی شباهت به زندگی نیست کم آورده اند .
خیلی ها نیستند .
خیلی ها بودند که الان نیستند . تو هم نبودی اما الان هستی !

هستی و در مسابقه شرکت داری !

راستی تا الان چقدر امتیاز گرفتی ؟ راضیت میکنه ؟ قابل قبول هست ؟ وقتی از دور مسابقات خارج بشی بازم دلت میخواد برگردی و امتیاز بگیری ؟ یا با خیال راحت راهی خونه میشی ؟ آیا ....؟
ما که هیچ کدوم خودمون نخواستیم تو این بازی شرکت کنیم ! یا اگه خواستیم از حافظه امون پاک شده !!! پس تا حدی مجبوریم ادامه بدیم و بازی کنیم پس چه بهتر که منصفانه بازی کنیم . امتیاز هایی که به سختی به دست میاریم و دستی دستی از دست ندیم . مهمتر از همه ! مواظب نمره منفی ها هم باشیم !!
مدرسه خیلی خوب بود ! اول بهمون درس میدادن بعدش از همون درس ها امتحان میگرفتن ! اما تو این بازی اول ازت امتحان میگیرن بعدش اگه هنوز خودت یاد نگرفته باشیش بهت یاد میدن ! آخ که این روش سعی و خطا چقدر هزینه داره اما چاره چیه ؟؟!! آهای معلم بد چقدر جریمه باید ....
راستی اینم یادمون نرفته که این یه مسابقه و بازی یه گروهی و تیمی یه .

هیچ وقت اونایی که باختن رو فراموش نکن ! تو هم می بازی !! اگه نمی باختی اصلا وارد بازی نمیشدی !!!آخه این یه قانونه 

هر روز که از خواب بیدار میشم یعنی هنوز اجازه زندگی دارم پس خوب زندگی

 می کنم

لینک
   خرده جنایت های زناشوهری   

 قسمتی از نمایشنامه ی خرده جنایت های زناشوهری اثر

Eric Emmanuel Schmitt

مرد : "خرده جنایت های زناشوهری" ، مجموعه داستان های کوتاه ، بهتره بگم مجموعه داستان های کوتاه مزخرف ، بسکه نظریه هاش بدبینانه است.تو این کتاب زندگی زناشویی رو مثل مشارکت دو قاتل معرفی می کنم . چرا؟ برای اینکه از همون اول ، تنها چیزی که باعث میشه یک زن و مرد باهم باشن خشونته ، این کششی که اونا رو به جون هم می اندازه ، که بدنشونو به هم می چسبونه ، ضربه هایی که با آه و ناله و عرق و داد و بیداد توامه ، این نبردی که با تموم شدن نیروشون خاتمه میگیره ، این آتش بسی که اسمشو لذت می ذارن همه اش خشونته.
حالا اگه این دو قاتل شراکتشونو ادامه بدن و ترک مخاصمه کنن و با هم ازدواج کنن ، باهم متحد میشن که علیه جامعه بجنگن . ادعای حق و حقوق و مزایا می کنن ، ثمره ی کشتیشون یعنی بچه هاشونو به رخ جامعه می کشن تا سکوت و احترام بقیه رو کسب کنن.دیگه شاهکاری میشه از کلاهبرداری! دوتا دشمن باهم سازش میکنن تا تحت عنوان خانواده پدر همه رو در آرن.خانواده!


این دیگه حد اعلای کلاهبرداری شونه! حالا که هم آغوشی وحشیانه و پرلذتشونو به عنوان خدمت به جامعه جا زدن ، دیگه هرکاری میتونن بکنن : به اسم تعلیم و تربیت به بچه هاشون اردنگی و توسری بزنن و برای بقیه مزاحمت ایجاد کنن و حماقت و سر و صداشون رو به همه تحمیل کنن.خانواده یا به عبارتی دیگه خودخواهی در لباس نوع دوستی...
بعد قاتل ها پیر می شن و بچه هاشون می رن تا زوج های قاتل دیگه ای بسازن.این بار این درنده های پیر که دیگه نمی دونن چطوری خشونتشونو خالی کنن ، به جون هم می افتن، درست مثل اوایل آشنایی شون ، با این تفاوت که از ضربه های دیگه ای به جای پایین تنه استفاده میکنن.دیگه ضربه ها کاری تر و ماهرترن.تو این نبرد هرکاری مجازه:مریضی،کری،بی تفاوتی،خرفتی.اونی پیروز میشه که بیشتر عمر کنه.آره این زندگی زناشویی ، شرکتی که اولش پدر مردمو در می آره بعدش پدر همدیگه رو .یک راه دور و درازیه به طرف مرگ با جنازه هایی که به جا میذاره.
یک زوج جوان می خواد از شر بقیه راحت شه تا باهم تنها بمونن.وقتی پیر شدن هرکدوم می خوان از شر اون یکی خلاص شن.وقتی یه زن و مرد را سر سفره ی عقد می بینین هیچ وقت از خودتون می پرسین کدومشون قراره قاتل اون یکی بشه؟
زن:آفرین ! دست میزنم که استفراغ نکنم.
مرد:چرا اینو نوشتم ؟
زن:وقتی ازت پرسیدم گفتی واسه اینکه واقعیته.

ادامه دارد ...

لینک
   بهار با بهار ، زمستان با زمستان   

نمی دونستم اونم اونجاست ! رفتم تو اتاق ، دم در واستاده بود ! خیلی جا خوردم اما به روی خودم نیاوردم.

گفت : این جا جای پسرا نیست !! گفتم : آره معلومه ! فلانی ،  تو مگه پسر نیستی ؟؟!!

رفتم پیش بچه ها نشستم ، یکم پچ پچ و زمزمه تو اتاق بود...

بالاخره یکی بلند شد و از کسی که دم در دیدمش پرسید : مگه تو کی هستی ؟؟!!

بلند شدم گفتم she is my ex-girlfriend :

اونم گفت : آره ، اما مهم اینه که از گذشته چه درس هایی گرفتیم !

تا موقع خداحافظی پیش دوست دخترم بودم ، اتفاق خاصی نیفتاد

من دم در بودم که دیدم دختری با چشم های سیاه رفت و از دختری با چشم های سبز با رویی باز خداحافظی کرد.

وقتی اومد دم در ، به دست چپش توجه کردم دیدم یه انگشتر تو انگشت کوچیکشه و یک حلقه ی زیبا هم تو انگشت کناریش ، رنگ پوست دستش هم یکم تیره شده بود.CD هایی که آورده بود و گذاشت تو کیفش و رفت.

---

برای بودن بهار ، عمر زمستون باید تموم بشه ، زمستون باید از خودش بگذره تا بهار خودی نشون بده  اما بهار برای زمستون هیچ کاری نمیکنه !

شاید اصلن بودن این دو فصل در کنار هم درست نباشه

اما امیدوارم زمستون با زمستون ، زمستون های زیادی رو پشت سر بذارن...

عزیزم تولدت مبارک

 

لینک
   يادشون بخير   

تو فيلم آتش بس يه چيزايي راجع به کودک درون و اين جور حرفا ياد گرفتم ! اما حالا به يه نتيجه رسيدم که به دوران کودکي ما بر ميگرده نه کودک درونمان !

موارد زيادي واسم پيش اومده که از ظاهر يه بازيگر ، خواننده يا هر دختر ديگه ايي که ديدمش خوشم اومده و حتي اونو به موردي که تقريبا تو زيبايي زبان زد عام و خاصه ترجيح دادم و هيچ وقتم از حرف خودم برنگشتم.

هميشه اين تفاوت نظر هم واسم جالب بوده و هم عجيب ! اما هيچ وقت نتونستم واسه اين خوش اومدنم دليلي بيارم. منظورم دليل قانع کننده نيست ،  دليلي که حداقل خودم و راضي کنم.

نميدونم ميتونم منظورم و برسونم يا نه ! آيا شما هم همچين حسي رو تجربه کرديد ؟‌ که دليلي واسه کاري که ميکنيد نداشته باشيد؟

---

---

اين سوال براي من بدون جواب مونده بود تا چند روز پيش که بالاخره فهميدم چرا !

يه روز داشتم کانال ها رو بالا پايين ميکردم که يه کارتون قديمي توجه ام و جلب کرد ! من و برد به زمان کودکيم ! کارتوني که وقتي بچه بودم تي وي نشون ميداد. يادمه هروقت تموم ميشد پيش خودم ميگفتم کاش يکم بيشتر نشون ميداد کاش تموم نميشد و يک هفته صبر ميکردم تا قسمت بعدي ايشو ببينم تا زماني که ديگه هفته ي بعدي وجود نداشت !

---

 

اگه يکم منصفانه نگا کنيم ما با کارتون هاي زمان خودمون زندگي ميکرديم . هنوز دلامون پاک و سفيد بود و عاري از گرد و خاکي که الان روش و گرفته . شخصيت هاي کارتون ها رو جزئي از زندگيمون مي دونستيم .شايد بعضي هاشون واسه ما نقش قهرمان رو داشتند ، شايد خواب اشون رو ميديديم و خيلي شايد هاي ديگه.

                                                                           

---

چيزي که توجه من و جلب کرد دختري بود که تي وي داشت نشونش ميداد ! در يک لحظه در يک آن ، جواب سوال امو پيدا کردم .تصوير اين دختر سال هاي خيلي دور تو ذهن من نقش بسته بوده و الان بعد از سال ها وقتي دوباره اين کارتون رو ميبينم  تازه ميفهمم که چه خبر بوده !

خلاصه اينکه به نظر من تمام چيزهايي که در دوران کودکي ديديم در بک گراند ذهنمون هست و ناخوداگاه تو زندگي تاثيرش و ميذاره . اين و مطمئنم  که خيلي از رفتار ها و برخوردها و صفاتي که داريم مستقيما از از دوران کودکي ما تاثير گرفته .   

---

---

لینک
   قسمت هم بهش ميگن   

نمی دونم شما هم با این مطلبی که میخوام بگم موافق هستید یا نه!

من معتقدم هر کسی تو زندگی ، همه ی آدم  هایی رو که باید ببینه ، میبینه !

یعنی هرکسی که میاد تو زندگیت ، با هر عنوانی ! دوست ،همکلاسی، هم دانشگاهی، هم گروهی ،  همسفر ، هم مسیر ، همسر و ... باید میومده و اومده حتی اگه شده ۱سال ، ۱ ترم ، ۱ ماه یا حتی ۱روز !

چون تو باید اون طرف و میدیدی !

 رو زندگیت تاثیر میذاره و تا حدی مسیر زندگی تو عوض میکنه! و این جریان تا حد بسیار زیادی از کنترل تو خارجه !

اکثر مواقع اگه اعضای این مجموعه رو کنار هم بچینی و مثل پازل باهاشون بازی کنی ، به نتایج خیلی جالبی میرسی ! مشروط به اینکه ذهنت آمادگی اینطور فکر کردن رو داشته باشه !

اما جالب اینجاست که نمیدونی طول عمر هرکدوم چقدره ؟ آیا روزی ، ماهی ، ترمی یا سالی میاد که کسی رو که میدیدی دیگه نبینی ؟ یا کسی و که مدتی ندیده بودیش ۲باره ببینیش ؟

اینجا ۲تا قضیه هست ! یه موقع هست نمی خوای ببینیش اما میبینیش یه موقع هم میخوای و میبینی !

اما اینو بدون که هرکسی رو که دیدی ، باید میدیدی!

حتی اگه نمی خواستی !

----

نمیدونم دست پر و متفاوت بودم یا نه!

                                               

 

لینک
   آخ جون مهر   

شهریور 85 اینجا باز شد

امشب آخرین شب شهریور 86

با اینکه یه مسافر دارم

یکی از بهترین روز و شبایی بود که داشتم

و بالاخره طلسم اش شکسته شد

همزمان با آخرین شب فصل پیچیده ی تابستون

فصلی که غیر از مدرسه و دانشگاه ، خیلی چیزای دیگه هم تعطیل میشه

دیگه شاید زیاد خبری از اتفاقات تلخ و داستان های مبهم نباشه

اولیش که احتمالش خیلی کمه ، دومی هم اگه پا بده هنوز پایم

----

 گرچه غم و رنج من درازی دارد
عیش و طرب تو سرفرازی دارد
بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک
در پرده هزار گونه بازی دارد

گویند بهشت و حورعین خواهد بود
آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار چنین خواهد بود

----

لینک
   اتوبوس   

اتوبوس تو روستای آخر برای استراحت توقف کرد

چیزی می خوری برم بخرم؟

نه! ممنون

باشه ، اما من میرم ! ببینم چی داره

باشه منتظرتم

تصمیم خودم و گرفته بودم ، می خواستم وقتی برگشتم پیشش باهاش حرف بزنم و بگم که دوسش دارم !

از تنها مغازه ایی که اونجا بود یکم تنقلات گرفتم و اومدم بیرون

خواستم برم سمت اتوبوس که دیدم حرکت کرده و داره میره

پسری که خرما تو دستش بود و داشت به سمت اتوبوس حرکت میکرد توجه ام و جلب کرد به نظرم یکی از مسافرا بود اما اصلا عجله ایی نداشت ، دنبال اتوبوس دوییدم یکم جلوتر وارد یک کارگاه مانندی شد !

وقتی رسیدم به دم در دیدم ماشین داخل یک کانتینر رفت و در کانتینر بسته شد !

واقعا هیچی نمی تونستم بگم .

رفتم جلوتر واستادم همه چیز مث خواب بود

ذل زده بودم به روبروم و بی حرکت مونده بودم

نمی دونم چقدر گذشت ؟! 1 دقیقه ؟ 2 دقیقه؟ ... که از وسط کانتینر یک در باز شد و به کنار رفت

اتوبوس جلوم بود اما هیچکس تو ماشین نبود !! باورم نمی شد ! اصلا نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده و داره میفته!

رفتم تو ماشین ، بوی خیلی خاصی می اومد اما هیچکس ، هیچکس تو اتوبوس نبود!

رفتم همونجایی که نشسته بودیم اما هیچ چیزی اونجا نبود

برگشتم تو خیابون رو زمین خرما ریخته بود اما

از اون پسری هم که خرما تو دستش بود هیچ اثری نبود نشستم تا یکی از خرما ها رو وردارم

لوله ی تفنگی رو روی پیشونیم حس کردم

سرم رو بالا آوردم تو نگاه اول شناختمش اما فرصت پرسیدن  پیدا نکردم

----

لینک
   مونولوگ   

دربست!

----

 تاکسی جلوی پاش توقف کرد و سوار شد

راننده آینه ی جلو رو تنظیم کرد تا بتونه صورت مسافر و ببینه

صدای حرف زدن مسافر حواس راننده رو جلب کرد

----

 الو سلام

مرسی خوبم

تو راهم دارم میام

الان ساعت چنده؟

۸ ؟  

نه ! حتما میرسونم خودم و

دختر خوب جلسه که بدون من شروع نمیشه !

رضا هم خوبه ! دیشب از ماموریت اومد

باشه ، من برم

می بینمت

---- 

 سلام

نه امروز نمی تونم بیام

اگه بتونم فردا

تماس میگیرم باهاتون

----

 سرش و تکیه داد به صندلی و چشماش و بست ، هنوز 2 دقیقه نشده بود که گوشی و برداشت و واسه بار سوم شماره گرفت

----

 سلام دخترم!

چطوری گلم؟

آره ، ترسیدم خواب بمونی به کلاست نرسی

خوبه!

صبحونه خوردی؟

بابا چیکار می کنه؟ خوابه؟

امروز که تعطیل بود ! کجا رفت ؟!

باشه ، باهاش تماس می گیرم

مواظب خودت باش ، حتما سوار یه تاکسی مطمئن شو !

----

 

----

سلام رضا

کجایی؟

آره ، رها گفت بیرونی !

تو که امروز off بودی !

باز شروع نکن رضا !

اصلا حوصله ی این حرفا رو ندارم !

قبل از اینکه بری سفر بهت گفتم من نظرم عوض نمیشه!

همینه که هست!

شب باهم حرف میزنیم!

----

سلام راضیه جون !

چطوری؟

نه بابا چه خوبی !

از دست این داداش شما !

نمیذاره یه روز از اومدنش بگذره!

همون داستان قدیمی!

خواستم باهاش حرف بزنی شاید سر عقل بیاد !

باشه ، منتظرم

----

تاکسی توقف کرد ، در جلو باز شد و آقایی سوار تاکسی شد !

آقا من به شما گفتم دربست! شما اجازه نداشتید مسافر بزنید!

زنگ موبایل حرفش رو قطع کرد

---- 

الو 

الو

بفرمایید

صدا نمیاد

الو

چرا حرف نمیزنی؟

----

Shit شارژ اینم که تموم شد ! شانس و ببین ! همین طور از صبح بد میاد واسم !

موبایل زنگ میزنه !

آقایی که جلو نشسته بود جواب می ده

----

سلام راضیه!

آره دیدم جواب ندادی پیغام گذاشتم

آره دیشب از ماموریت برگشتم!!!

رها هم خوبه ! مدرسه است الان

بهت یه آدرس میدم پاشو بیا ...

چیزی که ... نه ...

خوب؟

آره خوبه ... یعنی نه

دیشب حالش بد شد بردمش بیمارستان!

هیچ کاری نتونستن واسش بکنن!

گریه نکنم!!!

مگه به قول تو ، مرد گنده ، دل نداره !

اون زن من بود ، می فهمی؟؟

کی ؟ فکر کنم 8 بود ...!

یه لحظه صبر کن ...

----

آقا من پیاده میشم

همون لحظه دختری که لباس مدرسه تنش بود گفت :

دربست!

----

لینک
   قهوه ی تلخ تمام شد   

امروز هم مثل خیلی از روزها که تنهایی کافی شاپ می رفتم و یه فنجون قهوه ی تلخ می خوردم ، به کافی شاپ رفتم اما اینبار با همیشه فرق داشت !

مثل همیشه سفارش قهوه ی تلخ دادم ، داشتم رو پایان داستانم کارمیکردم که برام قهوه رو گذاشتن رو میز و من همچنان حواسم به کار خودم بود.

واقعا مونده بودم چطور داستانم رو به پایان برسونم ؟ خیلی انرژی و وقت ازم گرفته بود ، تقریبا تمام کارای دانشگاهم مونده بود ، اعصابم به کل بهم ریخته بود

ناخودآگاه دستم رو به سمت راست بردم دقیقا همون جایی که فنجون قهوه بود ، دستم به فنجون خورد و باعث شد که فنجون بیفته و قهوه بریزه روی میز و زمین . هرکسی جای من بود سریع فنجون و برمیگردوند تا کمتر بریزه اما من دقیقا فقط بهش نگاه کردم به قهوه ی تلخی که داشت فنجون رو ترک می کرد و به زمین می ریخت ! خیلی احساس خوبی بود ، داشتم به چشم می دیدم که گذشته ام ، گذشته ی تلخم داره از وجودم خارج میشه و به زمین می ریزه . گذاشتم تا فنجون خالیه خالی بشه ، هر لحظه احساس سبکی بیشتری می کردم ، تازه فهمیده بودم تو این مدت چه بلایی سر خودم آورده بودم اما خب بالاخره تموم شد . اون قهوه ی تلخ از بدنم خارج شده بود اونم درست قبل از اینکه داستانم رو به پایان برسونم .

----

----

پسری که واسم قهوه آورده بود میز رو تمیز کرد و گفت الان براتون یه فنجون قهوه ی دیگه میارم !

گفتم ممنون دیگه قهوه نمی خوام فقط  یه بطری آب خنک ، لطفا این فنجون هم تمییز کنید و واسم بیارید.تعجب رو تو چشماش دیدم اما سوالی نپرسید و رفت .

خلاصه حساب کردم و به سمت در حرکت کردم ، صدام کرد که برگه هات و رو میز جاگذاشتی ! برگشتم دیدم چکنویس داستانم رو میز مونده اول خواستم بگم نمی خوامشون بریز دور اما منصرف شدم و برداشتم اشون .

اومدم بیرون کنار یه سطل وایستادم و با فندک ام برگه هام و آتیش زدم

گذشته ی خودم ، نوشته های خودم و سوزوندم و داخل سطل انداختم

فقط یه چیز مونده بود که اونم حل شد !
یکم جلوتر پسری جلومو گرفت و گفت داداش آتیش داری ؟

فندک و دادم و گفتم من دیگه بهش احتیاجی ندارم

----

The Fire

Making us clean

Making us fly

----

 بالاخره روزی که باید میرسید رسید

----                                                                       

لینک
   معصوميت از دست نرفته   

اتوبوس در حال حركت بود و داشت كم كم به مقصد مي رسيد ، دختري كه در رديف دوم ، سمت چپ نشسته بود كيف پولش را از كوله پشتي اش در آورد و داخلش رو نگاه كرد تنها اسكناسي كه داشت رو گرفت دستش –يه پنجاه توماني- و با نا اميدي به فكر عميقي فرو رفت ، طوري كه چند دقيقه ايي مي شد ناخودآگاه به پسري كه در رديف كناريش نشسته بود نگاه مي كرد.بغضي پنهان صورت معصوم و بي آلايش دختر را آرايش كرده بود و لبخندي شيطاني صورت پسر را .

چاله ايي كه سر راه اتوبوس بود باعث شد دختر به خود بياد و روبرويش را نگاه كند . حالا نوبت پسر بود كه توجه دختر رو جلب كنه، دختر هم متوجه نگاهاي پسر شده بود اما حركتي نمي كرد ، هر دو به يه موضوع فكر مي كردند اما انگيزه ي پسر كجا و انگيزه ي دختر كجا؟؟!!

دختر پول را در كيفش گذاشت ، تصميم خود را گرفته بود ، برگشت سمت پسر

دختر:ببخشيد؟!

پسر:با من هستيد؟ بله؟

پسري كه پشت سر پسر اول نشسته بود بلافاصله يه اسكناس 5000توماني در آورد و به سمت دختر گرفت

شاهد ماجرا:ببخشيد خانوم پولتون افتاد رو زمين ! بفرماييد.

دختر به عقب برگشت و با ترديد به پسر و پولي كه تو دستش بود نگاه كرد.

دختر:اين...آخه...

شاهد ماجرا:پول شماس ! خودم ديدم ، افتاد رو زمين ! بگيريد

پسر:خانوم با من كاري داشتيد؟

دختر:ها؟؟ كار ؟ بله ! يعني نه! نه ، ببخشيد

شاهد ماجرا:من دستم افتاد نمي خواين اينو از من بگيريد؟ اگه لازم نداريد خودم ور مي دارما!

دختر:لازم؟؟ چرا ، ممنون كه حواستون بود و پول رو بهم داديد.

شاهد ماجرا:خواهش مي كنم ، كاري نكردم

كمك راننده:آقايون ، خانوما رسيديم.

زماني كه دختر احساس مي كرد كسي او را نمي بيند ، دستانش را بالا برد و خدا رو شكر كرد . يه تاكسي گرفت و رفت .

----

----

 اون روز احساس خوبي داشتم اما زياد طول نكشيد ! عصر بود تلويزيون رو روشن كردم داشت يه صحنه ي تصادف رو نشون مي داد ، هرچي بيشتر نشون ميداد بيشتر مطمئن مي شدم ، تاكسي همون بود اما خب دليل نميشد اما يه لحظه دوربين چيزي رو نشون داد كه متاسفانه مطمئن شدم ، كوله پشتي ! نمي دونم چرا و چه چيز اين كوله پشتي توجه من و تو اتوبوس هم جلب كرده بود و تو ذهنم مونده بود.

گزارشگر مي گفت راننده و سر نشين جلو درجا فوت كردن و خانومي هم كه عقب بوده ، وضعش خيلي وخيمه . بعد هم آمبولانس و اين جور چيزا رو نشون داد ، با چند نفرم مصاحبه كرد.

هيچي نميشنيدم فقط به نظرم اسم يه بيمارستان و گفت ، همين

بلافاصله خودم و رسوندم به بيمارستان و سراغ دختري رو گرفتم كه امروز تصادف كرده بود، اونقدر حالت عصبي داشتم كه كسي جرات نمي كرد بپرسه تو باهاش چه نسبتي داري! فرقي ام نمي كرد چون اگه هم مي پرسيدن يه چيزي مي گفتم و مي رفتم تو.

وارد اتاقش شدم هيچ كسي به ديدنش نيومده بود انگار كسي منتظرش نبوده كه از دير كردنش نگران بشه ،بيهوش بود !

دكتر:مي شناسيش؟

- حالش چطوره؟خوب ميشه؟ زنده كه ميمونه؟

دكتر:گفتي مي شناسيش؟

نمي دونستم چي بگم؟ بگم فاميل ، داداش ، يا هرچي ! كه خيلي تابلو بود . من حتي اسمشم نمي دونستم

-آره ، دوستمه! يعني امروز تو اتوبوس با هم حرف زديم

دكتر: همين؟؟!!

فكرم درست كار نمي كرد فقط مي خواستم دكتر بهم اعنماد كنه كه شايد بتونم كاري بكنم واسه همين حقيقت و گفتم

-تو اتوبوس كه داشتيم حرف مي زديم ، كوله پشتي ايش خيلي توجه منو جلب كرد تو تلويزيون هم تا اين كوله رو ديدم شناختم ، فيلمش هست اگه شك داري بريم ببينيم. تا الان هم كه ظاهرا هيچكس ديدنش نيومده؟!

دكتر يه نگاهي به كوله و حال من كرد و چيزي نگفت.

-خوب ميشه؟

دكتر:معلوم نيست ما كه فعلا هر كاري مي تونستيم كرديم.

-مي تونم اينجا بمونم؟

دكتر:فعلا بشين تا ببينيم چي ميشه

-توي كيفش و نگاه كرديد؟شماره تلفني؟ چيزي؟

دكتر:هيچي نبود

دكتر رفت بيرون ،من موندم و خودم ! دقيقا احساس مي كردم مغزم داغ كرده. رفتم سراغ كيفش شايد بتونم چيزي پيدا كنم ، تو كيفش همون پولي كه بهش داده بودم و پيدا كردم، با خشم مچالش كردم و انداختم زمين.

- ممنون كه نذاشتي با دامن آلوده اينجا رو ترك كنم

برگشتم ديدم به هوش اومده !

- برم دكتر و خبر كنم

- نه ! بمون باهات كار دارم

-چه اتفاقي افتاد؟ الان خوبي؟

-حال مادر پيرم خيلي بد شده بود منم هيچي پول نداشتم كه براش دارو بخرم اما با اين حال گفتم ميام تهران شايد تونستم يه كاري بكنم . فكر كنم باقي ماجرا رو هم خودت مي دوني؟

-مي دونم تو نمي خواد چيزي بگي الان بايد فقط استراحت كني

رفتم سمت در كه دكتر و خبر كنم

-مرگ واسه من خيلي راحت تر و خوشايند تر از كاريه كه تو جلوشو گرفتي با اين كارت اميد و پاك بودنم رو بهم بر گردوندي

-آخه پاك بودن و پاك موندن واسه من خيلي مهمه

----

----

رفتم سراغ دكتر و با هيجان گفتم

-دوستم به هوش اومده

بلافاصله برگشتيم تو اتاق

-خوبي؟

-چطور؟

-مطمئني به هوش اومده بود؟

-آره ! خودم باهاش حرف زدم!

-حتما خسته شدي! برو خونتون

-يعني چي؟؟

-يعني اينكه دوستت رفت ، متاسفم

رفتم بالا سرش دیدم خیلی آروم خوابیده

اینبار لبخند زیبایی صورت معصومش رو آرایش کرده بود

لبخندی از سر رضایت

   

لینک
   شب عروسی   

صدای بلند آهنگ و رقص و پایکوبی همه جا را گرفته بود

به بهانه ی دستشویی رفتن مدتی تنها شدم

صدا آنقدر بلند بود که ، زار زار اشک ریختنم مزاحم کسی نباشه

امشب شب عروسی دختری بود که همیشه دوستش داشتم

تنها دختری که تو زندگیم بود

گریه امونمو بریده بود

تا امشب پیش نیومده بود که تو دستشویی گریه کنم

فکر های جور واجور مثل لشگری وحشی به سمتم حمله می کردن

و مغز من گنجایش این همه مهمون نا خونده رو یک جا نداشت

تک و تنها با همه جنگیدن کار خیلی دشواریه مخصوصن که دشمنت خیلی قدر باشه

تمام روزای گذشته مثل تصویری گنگ به چشمم میومد به همون واضحی که تصاویر آینده

فکر امشب ، شب های آینده ، فکر عشق بازی های متداوم ، فکر ... ، همه و همه آتیش جهنمی بود که از در و دیوار رو سرم می ریخت و من سعی داشتم با خیسی اشک هایم خاموشش کنم

اما آتیش جهنم کجا و اشک های من کجا

آدمای بیرون ، اونایی که فقط اومدن شاد باشن و خوش بگذرونن ، شامی بخورن و تا مدتها از امشب و کمی غذا و سرویس بدش حرف بزنن 

چه می فهمن من چی میگم و چی می کشم

مهم نیست دیگه هیچی مهم نیست

هر که بامش بیش ، برفش بیشتر

تق تق تق

صدای در بود

کسی به در می کوبید

به خودم اومدم شاید توهم بود

اما باز تکرار شد

تق تق تق

صدای خودش بود که می گفت:

آقای  داماد !!!! خوب با خودت خلوت کردیا !

من و تنها گذاشتی رفتی اون تو که چی؟؟

زود باش بیا بیرون !

تا 3 میشمرم  اگه نیای خودم میام تو هااااا!!!!

اون وقت بهمون میگن عجب عروس داماد بی جنبه ای !

یک

دو

سه

در باز شد ...

لینک
   ذهن   

همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد.

وقتی پای تصمیم گرفتن میاد وسط وقت زیادی نداری که فکر کنی ، همه ی جوانب رو بسنجی ، سبک سنگین کنی یا بخوای سیاست به خرج بدی و هزار کار دیگه.

در یک آن تصمیم می گیری و عمل می کنی

بعد از اون لحظه تا زمانی که ناخودآگاه نفس می کشی وقت داری که فکر کنی ، همه ی جوانب رو بسنجی ، سبک سنگین کنی یا بخوای سیاست به خرج بدی

آخه یه زندانی کاری جز فکر کردن نداره!

ما آدما همیشه وقت کم میاریم ، هزار و یک کار نکرده داریم که دوست داریم و یا مجبوریم که انجام بدیم اما زندگی روزمره خیلی از وقت ما رو می گیره ، ظاهرا هم هیچ کاری نمی کنیم اما زمان به سرعت سپری می شود.

اما وقتی خونت یه اتاق کوچیک باشه ، اتاقی که خونه ی غریبه هاست و تو هیچ استقلال و آزادی عملی نداری حتی نمی تونی بلند بلند با خودت نجوا کنی ! نباید انتظار داشته باشی زمان به همون سرعت بگذره!

تنها کاری که شاید در اون شرایط بتونی انجام بدی فکر کردنه.

میگم شاید چون فکر کردن نیاز به آرامش و سکوت داره که این دو کاملا واژه ی غریبی هستند ، اما به هر حال تنها رفیق و مونس تو که هیچ وقت تنهات نمی ذاره فکر و ذهن توست.

اگه ذهنت دنیای خوبی برات نسازه ، خانوادت و از دست بدی ، کسی که دوست داشت ترکت کنه ، تنها بشی و نا امیدت کنه ، که معمولا همین طور هم هست

خیلی زودتر از اینکه وقتش برسه بخاطر کاری که به نظرت درست میومده مجازات بشی  و بعد از مدت کوتاهی اضطراب و ترس و دلهره برای همیشه آزاد و رها بشی ، اونقدر خودت و مجازات می کنی ، اونقدر بهت سخت می گذره ، اونقدر روح خودت و مث خوره می خوری که در عرض مدت کوتاهی با یه جسم خسته و داغون یه روح سیاه و زشت ، یه سر سنگین – چون حس می کنی ... با تمام سنگینی ایی که داره رو سر تو سواره –اینجا رو ترک می کنی ، یه سفر خیلی خیلی دردناک

----------

 

----------

وقتی منتظرم که گلوله های داغ سینه امو پاره کنه

وقتی منتظرم طنابی که دور گردنم حلقه شده خفم کنه

وقتی که هنوز زنده ام ، نفس می کشم اما هیچ اراده ایی ندارم و منتظرم که دستور نبودنم داده بشه

وقتی که همه ی این اتفاقات داره میفته ، من هیچ دردی ندارم که اذیتم کنه

اما وقتی اونقدر سرم سنگینه که واسه سبک شدنش به دیوار می کوبمش، که سبک شه و نمیشه

وقتی ذهنم دنیایی واسم ساخته که حاظرم تو اسید شنا کنم اما جلوی اون اتفاقی که ذهنم واسم تعریف می کنه رو بگیرم و نمیشه

وقتی می خوام نشه و نمیشه که نشه

با طناب قلبم و با گلوله گلویم را از شر ذهنم خلاص می کنم .

تا مبادا دست ذهن پلیدم به قلب شکسته ام برسد.

ما همه زندانی هستیم

اول خوب فکر کن بعد اگر نبودی بگو نیستم

اما اگر بودید اجازه ندهید ذهن کسی که دوستش دارید ، تنها دوستش باشد.

همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد...  

  

لینک

   سروش هستم متولد ماه بهمن!!!!   

مرد متولد بهمن عشق اول خود را برای تمام عمر در خاطره نگاه می دارد. اين عشق را با اولين قراری كه با يك دختر مي گذارد و يا اولين دختری كه با او روابط صميمانه برقرار می سازد، اشتباه نگيريد. عشق اول او، ‌آن دختری است كه برای اولين بار قلب او را به طپيدن واداشته است. او مي تواند جزئيات اين عشق را جزء به جزء برای زن خود تعريف كند،‌ آنچه او در اين باره می گويد، ممكن است برای شنونده كاملا خسته كننده باشد، اما براي خود وی بسيار شكوهمند است،‌با توجه به اين امر است كه اگر همسر اين مرد،‌ عشق اول او هم باشد، به راستی مالك قلب او خواهد بود.
روی هم رفته بايد گفت كه زندگی با اين مرد مطبوع و خوش آيند است و مخصوصا اگر از زمره زنانی هستيد كه از وجود رويدادهای شگفت انگيز در زندگی خود لذت می بريد، بدون درنگ زن يك پسر  متولد بهمن بشويد.

منم مثل خیلی از شما خیلی از حرفای طالع بینی ها رو قبول ندارم اما از لا به لای حرفاشون بالاخره چند خطی در مورد شما درست از آب در اومده . در مورد من هم جز این چند خط بالا که دقیقا انتهای طالع بینیمه و با این جملات تموم میشه بازم مواردی هست که درسته اما آخراش و که من انتخاب کردم دیگه غوغا کرده !! دقیقا همینه !! البته مطبوع بودن یا نبودنش و نمی دونم اما تمام عمرش و می دونم ...

۲تا نکته جالب :

                    یکی اینکه این پست ام طولانی نیست ( ! به ظاهر ! )

                    دو اینکه عکسش ... ( ؟ )

لینک
   زندگی چيست؟   

می خوام زندگی رو به زبان ساده تعریف کنم

تا حالا تو یه شهری جز شهر خودت دانشجو بودی؟ تجربه ی همچین زندگی ایی رو داشتی؟اگه داشتی حتما حرفم و بهتر می فهمی . اونجا تو و دوستایی که داری یه جورایی غریب هستید، تو شهر خودتون نیستید و خیلی از آدما براتون غریب هستن ، مردم اون شهر هم می دونن شما دانشجو هستید از تهران اومدید یا از هر جای دیگه ، حتما با مشکلاتی مواجه شدید که مطمئنا اگه تو شهر خودتون و پیش خانواده ی خودتون بودید براتون پیش نمی اومد .

در یه همچین شرایطی دوستا خیلی بیشتر از قبل هوای هم و دارن وقتی واسه یکی مشکل پیش میاد همه پشتش وا میستن ، واسه اینکه همه در همون شرایط هستن ، همدیگه رو درک میکنن ، و این وحدت تا زمانیکه توی اون شهر هستن وجود داره سعی می کنن همدیگه رو تنها نذارن ، از همدیگه حمایت می کنن ،این مسئله حتی زمانیکه دارید با اتوبوس بر میگردید به شهر خودتون پیش میاد ، نشستی تو ماشین که میبینی یه مردی که معلومه ...!!! هر چند لحظه یه بار بر میگرده و طوری به تو و دوستات نگاه می کنه که انگار داره به چند تا مجرم و خلافکار و فاحشه نگاه می کنه ، اینجاست که باز حس میکنید داره بهتون توهین میشه و همه با هم پا میشید و از خودتون در برابر نگاه زشت اون مرد دفاع می کنید . واقعا چیز عجیبی نیست خیلی پیش میاد ، ماه رمضون امسال بود که من فهمیدم دانشجو بودن جرمه !! ما دانشجوا هر جا که میریم اون شهر و به گند می کشیم !! ما طوری هستیم که اگه جای فرزند اون حاج آقا-مردی که به ما گفت شما شهر ما رو به گند کشیدید- بودیم ،طبق گفته ی خودش سر ما رو ، یعنی بچه هاشو می بریده !! آخه ما هممون هرزه هستیم و باید پزشک قانونی عکس اشو ثابت کنه !!

اینا رو واسه کسایی گفتم که تجربه ی زندگی تو شهر دیگه ای رو نداشتن اونم با جرم سنگین دانشجویی!!

اگه این تجربه رو نداشتید شاید تجربه ی تور یه روزه رو داشته باشید ، یه زمانی هست تمام اتوبوس و همسفرات و میشناسی و باهاشون راحتی ، اما ممکنه تواین گروه تو و 2تا از دوستات هیچ کس و نشناسید وبقیه برات غریبه باشن ، اینجا هم شما واسه اینکه احساس تنهایی نکنید همش با هم هستید و حرف می زنید و از سفر لذت میبرید .این سفر که تموم بشه هرکسی میره پیش خانواده ی خودش یا میره جایی که براش غریب نیست.

اگه این تجربه هم نداشتید شاید با دوستاتون یه سفر چند روزه به شمال یا هرجای دیگه رو داشتید اونجا هم همین طوره ! وقتی خونه ی خودت هستی و مریض میشی یا خودت میری دکتر یا با خانوادت ، هیچ وقت همه ی دوستات دست به کار نمیشن که تو حالت بهتر بشه ! اما تو سفری که میری این اتفاق میفته ! و تو احساس میکنی واقعا تنها نیستی و احساس غرور می کنی !

باز اگه این تجربه هم نداشتی حتما با خانواده و فامیل هاتون به سفر رفتید ! اونجا هم اگه کسی برای یه نفرتون ایجاد مزاحمت بکنه همتون برای دفاع از این شخص کاری می کنید اما وقتی هر کس خونه ی خودشه و حتی مدت ها از خواهر یا برادرش خبر نداره هیچ وقت این اتفاق نخواهد افتاد .

فکر میکنم متوجه شدید چی می خوام بگم !

آره ، زندگی هم مثل یه سفر می مونه ، سفری که تو به همراه دوستات ، خانواده ات و تمام کسانی که باهاشون صمیمی تر هستی و کسی که دوسش داری ، رفتی . شاید تعدادتون خیلی زیاد باشه اما در مقایسه با تعداد انسان های روی زمین فکر نمیکنم قابل مقایسه باشه . هر چند نفر هم که باشید وقتی درست فکر کنی ، فرضا 64 سال زندگی کنی ، خیلی جاها ممکنه بری ، هر چقدر هم همسفرات زیاد باشن میشه همون مثال تور یه روزه ، یه گروه کوچیک 3 نفره !

ما همین طور که تو این مثال ها همدیگه رو تنها نمیذاریم ، برای هم کلاس نمیذاریم ، مغرور نیستیم ، توی زندگی واقعی هم نباید اینکار و بکنیم ، زندگی هم یه سفر دانشجویی ، یه تور یه روزه ، یه سفر به شمال ، یه سفر ه ! سفری که بالاخره تموم میشه مثل هر سفر دیگه ایی و هرکسی میره خونه ی یه متری خودش ، نمی دونم اونجا احساس غریبی میکنیم یا نه !

تا اونجایی که میشه نباید کسی و از خودت برنجونی نباید دوستات و دستی دستی از دست بدی ، دوستایی که یه روزی همسفرت بودن ، محرم راز هات بودن ، رازی که ...! نمیگم من اینکار و نکردم چرا اتفاقا من این اشتباه بزرگ و کردم !  وقتی واسه بار دوم به یه سفر میری تجربه ی سفر قبل رو داری و با باید ها و نباید ها تا حدی آشنا هستی و کم تر خطا می کنی و بیشتر لذت می بری و همین طور سفر های بعدی...

اما متاسفانه تو زندگی واقعی ما فرصت رفتن به چندین سفر وآشنا شدن با باید ها و نباید ها رو نداریم 2بار که اشتباه کنی فرصتی برای بار سوم بهت نمی دن ، در حالی که فقط 23 سال داری تمام چراغ هات خاموش شده و بازی رو باختی ، دیگه فرصت نداری . این واقعا انصاف نیست . باید به همسفرامون اعتماد کنیم ازشون حمایت کنیم کمکش کنیم ، نه اینکه تنهاش بذاریم و بریم .بالاخره هیچی نباشه یه زمانی به عنوان همسفر شما بوده شاید حتی بیشتر از یه همسفر فقط یه بار دیگه دستش و بگیرید ، کسی که به همچین دیدی رسیده باشه دیگه وقتی نمک خورد نمک دون و نمیشکونه ، دیگه بد بین نخواهد بود ، دیگه شک نمیکنه، دیگه خطا نمی کنه ، دیگه فکر نمی کنه فقط خودش خوبه ، دیگه کسی و که دوست داشته و داره رو آزار نمیده و نمی رنجونه !

با همه ی این اوصاف شاید فرصتی بهش داده نشه و میشه جریان نوش دارو پس از مرگ سروش ! تو تازه فهمیدی چیکار باید بکنی اما خوب دیر فهمیدی ، خیلی سخته ها ، تو این سن واسه چیزی که میخوای دیر شده باشه ! من نمی دونم چرا زندگی انقدر نامرده ! الان جای بحث اش نیست اما متاسفانه اونایی که می تونستن خیلی چیزا رو به ما یاد بدن ، ندادن . اگه روز کا ام من برسه و ... مطمئنا من روش اکثر پدر و مادر های الان و اجرا نمی کنم .که بعدا پسر یا دخترم تو وبلاگ اش بنویسه : خیلی سخته ، تو این سن واسه چیزی که میخوای دیر شده باشه ! من نمی دونم چرا زندگی انقدر نامرده !

اما زندگی نیست که نامرده ، زندگی یه بازی یه ، که باید قوانینش و از بدو ورود به بازی بلد باشی البته اگه می خوای جلو بری و به مرحله های بعدی برسی . ما هم که به دنیا میایم به ما درست راه رفتن ،درست حرف زدن ، درست غذا خوردن و ... یاد میدن اما وقتی به سنی می رسیم که بیشتر از هر وقتی نیاز داریم یاد بگیریم تا مجبور نباشیم خودمون تجربه کنیم و شکست بخوریم و بهمون دیگه فرصتی داده نشه ، دیگه درست ها آموزش داده نمیشه حتی حرفی هم در موردش زده نمیشه . اااااوووووه ه ه ه ه حالا این حرفا واسه بچه ی ما زوده !!!! و وقتی قوانین بازی رو بلد نباشی شکست می خوری و بازی رو می بازی . اونوقت میگی من نمی دونم چرا زندگی انقدر نامرده !

وقتی هم که خودت با بهای سنگینی که میپردازی قوانینش و یاد می گیری ، متوجه اشتباهاتت میشی ، خودت و اصلاح می کنی ، وقتی که دیگه درس و یاد گرفتی ، دیگه نه بازی ایی وجود داره نه امتحانی که بازی کنی و قبول شی و نه حتی بازیگر نقش مکمل .

جایی نوشته بود : هیچکس باکره از این دنیا نمی رود ، زندگی همه را از باکرگی در می آورد .

اما من میخوام کاری کنم که بالاخره یه روزی جریان زندگی رو عوض کنم ، سفر کوتاهی بیش نیست از دستش ندهیم .

سروش

-----

اینجا پیرمردی است که بر بستر مرگ دراز کشیده است،دوستان او به دورش جمع شده در کارش فرومانده اند،خویشاوندانش گریه می کنند،چه منظره ی وحشتناکی است! بدنی است سست و از کار مانده ، دهانی بی دندان و چهره ای بی خون،زبانی بی حرکت و چشمانی بی نور.جوانی پس از آن همه امید و سعی و کوشش به این بن بست رسیده است، مردی پس از آن همه رنج و درد کارش به اینجا رسیده است. تندرستی و قدرت و نشاط و رقابت سرانجام به اینجا منتهی شده است. این بازویی که ضربت های محکمی می زد و در بازی های مردانه برای پیروزی می کوشید ، آن همه دانش و علم و حکمت آخر به این وضع افتاده است:این مرد هفتاد سال با رنج و زحمت به کسب و دانش پرداخت ، مغزش انبار معلومات و تجربیات متعدد گشت و مرکز هزاران نکته سنجی ها و حقایق گردید. دلش از راه درد درس مهر آموخت و ذهنش فهم و کمال یاد گرفت .هفتاد سال گذشت تا از حیوانی به آدمیت رسید و توانست حقیقت را بجوید و زیبایی را بیافریند . ولی اکنون مرگ بالاسر اوست و در کامش شرنگ کرده است ، خونش را می افسرد ، دلش را می فشارد ، مغزش را می ترکاند و نفسش را بند می آورد.

مرگ پیروز می گردد.

-----

در بیرون ، بر روی آلاچیق های سبز ، مرغان چهچه می زنند و خروس سرود طلوع آفتاب را می خواند و روشنی مزارع را فرا می گیرد ، جوانه ها باز می شوند.شاخه ها سر بر می آورند. شیره ی نباتی در تنه ی درختان بالا می رود.اینجا کودکانی دیده می شوند ، با چه شادی جنون آمیزی بر چمن های نمناک از ژاله ی سحری راه می روند و می خندند و همدیگر را صدا می زنند و یکدیگر را دنبال می کنند و از هم در می روند و نفس می زنند بی آنکه خسته شوند! چه نشاطی ، چه روحی ، و چه وجدی ! آنها چه توجهی به مرگ دارند؟ آنها رشد خواهند کرد و یاد خواهند گرفت و عشق خواهند ورزید و شاید هم پیش از مردن کیفیت حیات را کمی بالاتر خواهند برد. به هنگام مرگ فرزندانی خواهند داشت که با پرستاری و مراقبت ، آنها را بهتر از خود ساخته اند و بدین گونه مرگ را گول خواهند زد. در زیر سایه ی درختان دو دلداده راه می روند و خیال می کنند که کسی آنها را نمی بیند ، سخنان نرم و آهسته ی آنها با صدای مرغان و حشراتی که جفت خود را می خوانند در می آمیزد.آن عطش و گرسنگی کهن از راه چشمان حریص و نیمه خوابیده سخن می گویند و شیفتگی والایی از راه دست های بهم فشرده و لب های به هم مالیده جاری می گردد.

زندگی پیروز می شود.                                                              

ویل دورانت 

لینک
   روز k ام   

چه خواب آرام و گوارایی که روی بامداد را نمی بینند ،

داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی شنوند.

بهترین پناهی است برای درد ها ، غم ها ، رنج ها ، و بیدادگری های زندگانی، آتش شرر بار هوی و هوس خاموش می شود.

همه ی این جنگ و جدال ها ، کشتار ها ، درندگی ها ،و خود ستایی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام می گیرد.

اگر مرگ نبود همه آرزویش را می کردند. فریاد های نا امیدی به آسمان بلند می شد، به طبیعت نفرین می فرستادند.

ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته بار سنگین آن را از دوش بر می داری، سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان می دهی .

تو نوشداروی ماتم زدگی و نا امیدی می باشی.

تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه ی خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده ، نوازش می کند و می خواباند.

تو زندگانی تلخ ، زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب می کند .

تو هستی که به فرومایگی ، خود پسندی،چشم تنگی و آز آدمیزاد خندیده ، پرده به روی کارهای ناشایست او می گسترانی.

کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد ؟

انسان چهره ی تو را ترسناک کرده ، از تو گریزان است ، فرشته ی تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته.

چرا از تو بیم و هراس دارد ؟

چرا به تو نارو و بهتان می زند؟

تو پرتوی درخشانی اما تاریکت می پندارند .

تو سروش فرخنده ی شادمانی هستی اما در آستانه ی تو شیون می کشند .

تو فرستاده ی سوگواری نیستی ، تو درمان دل های پژمرده می باشی ،

تو دریچه امید به روی نا امیدان باز می کنی ،

تو از کاروان خسته و درمانده ی زندگان مهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می رهانی ،

تو سزاوار ستایش هستی،تو زندگانی جاویدان داری.

 من تمام اینا رو قبول دارم اما دیگه دوس ندارم به استقبالش برم ، هرگز !

هرکسی اگه تو این دنیا دل به کسی بسته باید براش زندگی کنه چه معشوقش پیشش باشه چه نباشه !

من میخوام تو همون هوایی که عشقم نفس میکشه ، نفس بکشم .

تو همون دنیایی که زندگی میکنه و با مشکلاتش میجنگه منم زندگی کنم و با مشکلات بجنگم.

حداقل اینطوری شاید یه روزی تونستی کاری براش انجام بدی ، گره از مشکلاتش باز کنی ! اما اگه نباشی و نبینی واقعا ... !!!

ایشالا که سال های سال زنده باشه ، منم تا زمانی که عشق ام نفس میکشه دور خواب آرام و گوارا رو یه خط قرمز می کشم !!!

تو داستان هام 2بار مردم یه بار تو سن بالا و یه بار تو خواب سکته کردم !

هر 2بار هم واقعا حس اشو داشتم و انگار واقعا این اتفاق واسم افتاده !

تا چند روزی هم میگفتم عجب پایانی ! اما بعدش احساس پوچی کردم !

شاید حتی همون پیر مرد مجرد(پیر پسر) -که عکس و از تو جیبش در آورد- اگه چند روزی بیشتر زنده می موند شانس ملاقات و دیدار با عشق دوران جوانیش -مادر رها- براش پیش می اومد !!

من نمی خوام هرگز خودم با دست خودم این فرصت و از خودم بگیرم . البته اگه واسم پیش بیاد !

الان دوس دارم پایان همه ی داستان ها اونطوری که قلب ام می خواد تموم بشه نه اون طور که چشم ها خیس بشه و آه ها کشیده بشه !

طوری که قلب ها بی تابانه تر بزنه !

می خواستم با خدا و سرنوشتم بجنگم اما دیدم واقعا از توانم خارجه . یعنی از توان همه خارجه .

واقعا به هیچی امید نداشتم اما مدت کوتاهیه که حس عجیبی دارم !

حس می کنم دارم با امید زندگی می کنم. 

به یه زندگی ایی که تو یکی از روزهاش مثل روز k ام جریان زندگی ایم عوض میشه 

میشه همونی که آرزوش و دارم و دارم براش زندگی می کنم .

مهم نیست k چقدر به عدد n  -که همه معنی ایشو میدونیم- نزدیک باشه

مهم اینه که همچین روزی وجود داشته باشه .

اگه فرض کنیم که k وجود داره می دونید بدترین حالتش چیه ؟ 

k برابر n باشه k=n

راستی شما فکر می کنید روز k ام شما چقدر با روز n ام اتون فاصله داره؟

اصلا تا حالا به این موضوع فکر کرده بودید!

نیازی به توضیح نیست که هرچی k کوچکتر از n باشه اون مجموعه ی جدید (S) که

بزرگتر مساوی k و کوچکتر مساوی n (در بهترین حالت برابر n) به ماکزیمم

حالت ممکن که هدف ما هم همینه ، خواهد رسید !

معمولا هرکسی واسه خودش حدسی برای n داره

مثلا میگه من فکر کنم 64 سال بیشتر زنده نباشم !!!!

اگه ما هم همچین n ای رو توی ذهنمون داریم پس سریع تر به فکر k هم باشیم!

که تا حد ممکن k کوچکتر از n باشه!

این بحث خیلی جا داره که بخوام با ریاضی بیان اش کنم

اما خیلی طولانی میشه پس فقط یه قضیه ی کوچیک دیگه رو می گم !

در مورد سرعت رشد i وقتی کوچکتر از k هست و زمانی که بزرگتر از k میشه چه نظری دارید؟

آیا روزامون زمانیکه هنوز به روز k ام نرسیدیم (زودتر یا دیرتر) سپری میشه ؟

یا زمانیکه روز k ام فرا می رسه و وارد مجموعه ی S می شیم؟ 

معمولا میگن روزای خوش زود میگذرن و تموم میشن

و روزای سرد و سخت و تلخ واقعا آدم و پیر می کنن تا تموم بشن .

اگه ما هم همین فرض و قبول کنیم پس میشه یه نتیجه ای گرفت که زیاد خوشایند نیست ،

البته بستگی به شرایط مرزی داره !!!

ما هدفمون این بود که k تا حد امکان کوچکتر از n باشه تا مجموعه ی S به اندازه ی کافی بزرگ باشه!

اما الان فهمیدیم وقتی روز k ام شروع بشه i با سرعت خیلی بیشتری نسبت به قبل به سمت n حرکت می کنه و زودتر i=n میشه و وقت خداحافظی می رسه!!

راستی خدا کنه هیچ وقت بی خبر نریم.

بدون خداحافظی.

آخه ما همیشه خیلی از حرفامون و میذاریم واسه بعد ،

پس همیشه حرفی هست که نزده مونده ،

اینم واسه همون حدسی ایه که واسه n می زنیم!!!

همیشه فکر می کنیم حالا حالا ها وقت داریم !!

کاش همیشه این فرصت و داشته باشیم که

کسی و که دوسش داریم و در آغوش بگیریم

و تمام حرفای نزده رو بزنیم و بعد وداع واسه همیشه ...

بالاخره i=n شد و پرونده بسته شد.

لینک

   خواب   

هرچی می خواستم حرف بزنم نمی شد ، ظاهرا لب و دهانم حرکت می کرد اما صدایی خارج نمی شد. صدام و ازم گرفته بودند . می خواستم فریاد بزنم باز هم بی فایده بود . پاشدم و خودم و کوبیدم به در و دیوار – من صدام و می خواستم – اونقدر تقلا کردم که دچار ضعف شدم و دوباره افتادم رو تخت . به سقف زل زده بودم . یادم نمی اومد آخرین باری که غذا خوردم کی بود ؟! نمی دونم چقدر گذشت تا بهتر شدم؟! تو این مدت ذره ذره انرژی جمع کرده بودم ، واسه همین نخواستم با یه امتحان دیگه تمام انرژی مو از دست بدم. بدون هیچ حرکتی فقط فکر کردم ، پیش خودم گفتم فکر کن صدات برگشته پس اگه الان صدا داشتی چی می خواستی بگی؟

پس من کی از این خواب بلند می شم ؟

چرا تموم نمی شه؟

چرا صبح نمی شه؟

چرا هوا روشن نمی شه؟
خسته شدم!

من که می دونم الان خوابم و همه ی این اتفاقاتی که افتاده تو خواب بوده !

من که می دونم وقتی هوا روشن بشه –صبح بشه – همه چیز به حالت اولش برمی گرده !

پس چرا اینقدر طولانی !!

چرا صبح نمی شه ؟

چرا هیچ کس من و از دست این کابوس نجات نمی ده؟

چرا نمی تونم فریاد بکشم و از خواب بپرم ؟

شاید خیلی خسته بودم و الان به خواب نیاز دارم ؟

شاید تازه خوابیدم و فکر می کنم که خیلی طولانی شده ؟

آره حتما همین طوره !
اما من هیچ وقت اینقدر طولانی خواب ندیده بودم !
اما نه !

همین پریشب بود که بعد از مدت ها خوابش و دیدم !
دقیقا یادمه !!

از وقتی خوابیدم تا خود صبح فقط خواب اونو دیدم !
اول فیلم بچه گی هاش و داشتم می دیدم !!

بعد اشم بزرگ شده بود و با هم بیرون رفتیم!!

وای که چقدر خواب خوبی بود !

مسخرس ، خودم دارم میگم خواب ، خودمم میگم خوب !

----------

بگو ای زن ، بگو دیشب چرا خواب تو را دیدم ،

چه خوابی، خوب !

----------

آره جمعه شب بود که اومد به خوابم ، شاید واسه اینکه قبل از خواب بحثی پیش اومد و من گفتم ...، مهم نیست من چی گفتم ، مهم اینه که مطمئن ام این خواب حرفای من و تصدیق می کنه  و من از این بابت خوشحالم . تمام روز و سرحال بودم و مشتاقانه منتظر بودم شب برسه و من دوباره خواب اشو ببینم . جالبه بدونی دیدم اما کمتر از شب اول ! اما همینشم خوب بود !

اما چرا امشب حتی خواب اشم، خواب ندیدم ؟!

پس من کی از این خواب بلند می شم ؟

چرا تموم نمی شه؟

چرا صبح نمی شه؟

چرا هوا روشن نمی شه؟
خسته شدم!

من که می دونم الان خوابم و همه ی این اتفاقاتی که افتاده تو خواب بوده !

من که می دونم وقتی هوا روشن بشه –صبح بشه – همه چیز به حالت اولش برمی گرده !

پس چرا اینقدر طولانی !!

چرا صبح نمی شه ؟

چرا هیچ کس من و از دست این کابوس نجات نمی ده؟

چرا نمی تونم فریاد بکشم و از خواب بپرم ؟

دیگه داشت کفرم در می اومد !

اعصابم به هم ریخته بود !

وقتی دلت نمی خواد بلند بشی ، بلندت می کنن !

وقتی خودت میخوای بلند شی ، هیچکس به دادت نمی رسه !

یادم اومد صدام و از دست داده بودم !

خواستم امتحان کنم ، اما منصرف شدم .

دیدم فایده ای نداره تو بلند ترین صدا رو هم که داشته باشی هیچکس اونقدر بیکار نیست که بخواد به ناله های تو گوش کنه ، ببینه چی میگی؟

دردت چیه؟

چه برسه به اینکه جوابتم بده !!

حتی اون ... بزرگ ؟!

ما آدما سرامون و انداختیم پایین و داریم پشت سر هم راه خودمون و میریم ، فقط هم جلوی پای خودمون و نگاه می کنیم . حالا اگه یکی این وسط بره تو جاده خاکی !

نه دست کمک به سمتش میبریم !

نه حتی منتظرش می مونیم که برگرده و  به ما برسه!

به راه خودمون ادامه میدیم ، که نکنه از خودمون ، از دیگران و از زمان عقب بمونیم !!

ما چقدر بدبختیم که نمی خوایم از زمان عقب بمونیم !!

زمان ای که خودش از همه عقب تره !!

باور کنید اینا مهم نیست!

تو رو اون بتی که می پرستید به خودتون بی یایید!!

ارزش واقعی رو بفهمید !

----------

اما نه خدا و نه شیطان

سرنوشت تو را

بتی رقم زد  

که دیگران می پرستیدند

بتی که

دیگران اش

می پرستیدند.

----------

آره دیدم فرقی نمی کنه صدایی باشه یا نباشه !

واسه همین دیگه حتی نخواستم یه بار دیگه امتحان کنم 

گرچه نتیجه اش و می دونستم! 

دیگه باورم شده بود که بیدارم و گمان می کردم که خوابم !

واقعا خودم هم قاطی کرده بودم !

موبایل ام و نگاه کردم ببینم از تماس هام یا اس ام اس هام چیزی دستگیرم میشه که اینجا چه خبره ؟

دیدم نه اس ام اس ی دارم ، نه شماره ای توی موبایل ام ذخیره شده !!

تنها چیزی که توجه ام و جلب کرد عکسی بود که واسه بک گراند گذاشته شده بود ؟!

.................

.................

.................

.................

.................

.................

.................

آری

دختر بچه ای با چشم های سیاه !!!!

با موهای مشکی و کوتاه

انگشت های دست راستش و نتونستم ببینم برده بود پشت اش.

دست چپ اش و آورده بود جلو و از بدن اش یکم فاصله داشت .

اما باز انگشت های زیباش تو عکس نبود .

مدتی خیره بهش نگاه کردم اونم زل زده بود به لنز دوربین و به چشم های من – که داشت نگاهش میکرد-  راحت میشد از تو چشمای سیاه و دل فریبش خوند که یک عالمه سوال و چرا  ، ذهن این دختر و مشغول کرده .

اگه ضعفی که داشتم من و به خود نمی آورد تا ابد تا ابد به چشم های سیاه اش نگاه می کردم و هیچ نمی خواستم .

دچار توهم شده بودم !

دوباره برگشتم رو تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم

چقدر جاش خالی بود

تازه فهمیدم خواب دیدن نعمت بزرگیه – مثل مرگ- البته خواب خوب ، نه کابوسی که الان گرفتارش ام.

پس من کی از این خواب بلند می شم ؟

چرا ...

جمله ام تموم نشده بود که

در اطاق ام باز شد

سایه ای داخل شد

خیلی آهسته قدم بر میداشت

وقتی نزدیک تر شد شناختمش

خود خودش بود

بهم گفت : بلند شو صبح شده ...

نمی دونستم چی بگم  اصلا قدرت تشخیص نداشتم که بفهمم موضوع از چه قراره ؟ جریان چیه ؟

فقط می دونستم که این دختر همونه که

دوباره بهم گفت: بلند شو صبح شده ، پا شو دستت و بده به من ، دلم برای دستات تنگ شده .

این حرف و یه بار دیگه هم گفته بود! –دلم برای دستات تنگ شده - 

 

دیدم آره راست میگه اطاق روشن شده بود اما دیگه از اینکه صبح شده بود خوشحال نبودم و اصلا برام مهم نبود ، فقط سریع بلند شدم که دستش و بگیرم تا

مطمئن شم که همه ی این اتفاقات تلخ خوابی بیش نبوده ،

که هنوزم کوپید و دارم و قهوه ی تلخ ی وجود نداره ،

که زندگی زیباست ،

که حرف اون پیر زن فالگیر اشتباه از آب در اومده ،

که هنوزم دوستم داره

----------

----------

پرستار : آقای دکتر ، علت مرگ چی بود ؟

دکتر :    توی خواب سکته کرده !

پرستار : اما پسر ه که سنی نداشت !

دکتر :  آره ، فقط 23 سالش بود .

----------

----------

بگو ای زن ، بگو دیشب چرا خواب تو را دیدم ،

چه خوابی ، خوب !

نمی دانم تو می رفتی کجا ، آن وقت شب آیا؟

و این را هم نمی دانم که از کی آشنا بودیم؟

و از کی راه ما با هم یکی شد ، از کجا ، ای زن؟

و از کی گفت و گومان سر گرفت و مهربانیمان

... چه خوابی بود!

بگو آخر چرا خواب تو را دیدم ، چرا ، ای زن ؟

عجب شیرین شکر خوابی !

سراپا حسرتم اکنون که بیدارم

ولی ، ای زن ، زن رویایی شیدا ،

بگو آخر چرا بیخود به خوابم آمدی دیشب

تو که چون روز شد ، ماهی و ناپیدا ؟

----------

لینک
   دختری با چشم های سياه   

چقدر خوبه که ما می میریم!!

چی شد؟ ناراحت شدی؟

خیلی خوب ... چقدر خوبه که من می میرم.

مرگ واقعا نعمت بزرگیه که شاید خیلی ها تاحالا بهش فکر نکردن !

چقدر اونایی که مردن و پیش ما نیستند ...؟؟!!

چقدر خوبه با هرکدوم که بخوایم حرف بزنیم پامیشیم میریم سر خاک اشون ، براشون گل می بریم، سنگ رو با آب و گلاب تمییز و خوشبو می کنیم، گل برگ هارو جدا می کنیم و رو سنگ قبر میذاریم ، باهاشون حرف می زنیم ، درد و دل می کنیم ، گریه می کنیم ، از روزایی که باهم داشتیم و الان فقط یه خاطره ازش مونده حرف میزنیم ، در آخر کلی سبک میشیم و به شهر شلوغ و آهنی برمیگردیم ... شلوغ و آهنی مثل قلب خیلی از ما آدما... درضمن بخاطر یه سری از اعتقاداتی که به درست یا غلط داریم بعدش منتظر یه اتفاق خوب از طرف کسی که الان پیشمون نیست اما یادش هست ، هستیم . حتی اگه وقت نکنی بری پیشش از هرجا که صداش کنی ، صدات و می شنوه و به حرفات گوش میده ، مطمئن باش .

 

         

اما یه زمانی هست که ساعت ها ، اندازه ی روزها و سال ها  حرف تو سینه ات انباشته شده اما دست روزگار قفل محکمی بهش زده و اجازه بیرون ریختنش و بهت نمیده . چرا؟ چون یکی هست که نمی خواد و دوست نداره اونا رو بشنوه

مخاطب تو حرفای تو رو دوست نداره . به همین راحتی .

تو چیکار میکنی ؟؟

صبر میکنی تا کسی که الان زندست ، نفس میکشه ، زندگی میکنه ، نباشه ؟ نکشه ؟ نکنه ؟؟؟

تا تو با دسته گلی که با روبان سیاه تزئین شده  بری پیشش و حرفات و اونجا بزنی ؟

تازه اگه انتخاب اول ، خودت نباشی !!!

راستی اگه انتخاب اول تو بودی و هرگز به دیدنت نیاد چی؟

زیر خروار ها خاک آتیش نمی گیری؟

اصلا مهم نیست .

راستی کاش میشد هرکسی تو زمان حیات اش هم سنگ قبری داشت که میشد رفت اونجا و ...

داشت یادم می رفت ، نگفتم چرا مرگ یه نعمته؟

کافیه تصور کنی که همیشه و همیشه مجبوری تو این دنیا زندگی کنی !!

فکرش هم من و دیوونه میکنه.

من همیشه از این خوشحالم که هر وقت خسته بشم ، کم بیارم و تحمل نداشته باشم به یاد میارم که یه دنیای  دیگه هم هست و اینجا موندن همیشگی نیست و بالاخره یه روزی به امید خدا تموم میشه . اونجا هرچی باشه از اینجا بهتره یا حداقل من اینطور فکر میکنم .اینجا هم جسم داری هم روح ، اما درد هایی که میکشی اصلا کاری به جسمت  نداره مستقیم روح تو رو عذاب میده ...

بی خوابی ، کابوس دیدن ، از خواب پریدن ، تمرکز نداشتن ، آرام بخش خوردن و ... اینا حتی واسه این نیست که شاید گلوله به جسمت خورده اینا واسه ... همه ی شما از من بهتر میدونید نیازی به گفتن نیست.

"به کسی که دستش از همه جا کوتاه بشود می گویند:" برو سرت را بگذار بمیر." اما وقتی که مرگ هم آدم را نمی خواهد وقتی که مرگ هم پشتش را به آدم میکند ، مرگی که نمی آید و نمی خواهد بیاید . همه از مرگ میترسند من از زندگی سمج خودم."

"چه خوب بود اگه همه چیز را میشد نوشت .اگه می توانستم افکار خودم را به دیگری بفهمانم، می توانستم بگویم.نه یک احساساتی هست یک چیزهایی هست که نه می شود به دیگری فهماند نه می شود گفت. آدم را مسخره می کنند .هرکسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت می کند . زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است."

پس من چیو دارم می نویسم ؟ کی می فهمه من یا هزاران انسان مثل من چی دارن میگن؟

اما من میگم ، میگم که فقط خودم و به این سایه هایی که من و دوره کردن ، به عکس کودکی که هر روز و هر شب چشمای سیاه اش حرف تازه ای برام داره بشناسونم!

چشم هایی که پر از سوال و چرا هست ؟ پر از غم پر از خشم !

وای به حال روزی که این دوتا چشم قشنگ حرفی واسه گفتن نداشته باشن !

سکوت !

خواب !

روزی که این چشم ها بسته بشن ...؟

روزگار منم همرنگ همین چشم هاست و...؟

البته مهم هم نیست بالاخره همه چی تموم میشه و بالاخره روزی که منتظرشم می رسه. هرچی باشه از اینجا بهتره. اینجا درد و درمون از یه جنس نیستند. آری اینست رمز ... ما آدما ! درد چیزیست درمان چیز دگر !

یه مسئله ای که هست اینه به ما همه چیز برعکس نشون داده می شه !

تمییز دادن تخیل از واقعیت ، بیداری از خواب ، خیلی مشکله .مثل خیلی فیلم ها که از این دستن "بزرگراه گم شده" و "بلوار مالهند" و ...

میگن روز قیامتی هست همینطور بهشت و جهنمی، بر منکرش لعنت اما بهشت و جهنم واقعی همین جاست ، جهنم همین دنیاست که ما داری زندگی می کنیم.آتیش داغ جسم و میسوزونه نه روح و . البته آتیش تعابیر زیادی داره که هم جسم  هم روح و مورد عنایت قرار میده !

آری جهنم واقعی همین دنیاست و بهشت نیز .

 

         

مردی بودم که در زندگی قبلی ام دختر کوچکم را که خیلی دوست داشتم در اثر یه اشتباه از دست دادم

و اما در این زندگی که رو به اتمام است هرگز علاقه ای به ازدواج و داشتن فرزند نداشتم تا زمانیکه دختری رو دیدم که یه دل نه صد دل عاشق اش شدم و تصمیم گرفتم که نسلی از این عشق به جا بمونه ...

اما خیلی زودتر از این حرفا فهمیدم که معشوقم کسی نیست جز دخترم !

دختری که به خاطر اشتباه من از دنیا رفت !

و ظاهرا بهتر بود که در این میان ازدواجی صورت نگیره !

پیرمرد پس از پک محکمی که به سیگارش زد از داخل کیفش عکسی در آورد و با انگشت،قطره اشکی که رو عکس افتاده بود و پاک کرد و گفت : کاش هرگز این عکس گرفته نمی شد!

عکس ، عکس دختر بچه ای بود با دو چشم سیاه !!

پیرمرد بدون توجه به شاگردانش جمع را ترک گفت و زمزمه کنان به اطاق خود رفت ...

داخل اطاق موزیکی پخش می شد که خیلی براش باارزش بود ...

Just one last dance
before we say goodbye
when we sway and turn round and round and round
it's like the first time
Just one more chance
hold me tight and keep me warm
cause the night is getting cold
and I don't know where I belong
Just one last dance
 

سیگاری روشن کرد یک فنجان قهوه ی تلخ نوشید و نفس کشیدن را از خاطر برد و دیگه هیچ وقت قهوه ی تلخ نخورد شاید به آرامش رسیده بود.

 

مامان مامان چی شد ؟ حالت خوب نیست ؟ زنگ بزنم دکتر بیاد؟

نه عزیزم خوبم فقط یه لحظه نفسم گرفت نمی تونستم نفس بکشم .الان بهترم !

مامان شما باید بیشتر مواظب خودتون باشید ...

مادر دیگه صدای دخترش و نمیشنید ،

 سکوت محض 

یه خاطره ی خیلی دور داشت به سختی جون می گرفت و زنده می شد اما آبی که رو صورتش پاشیده شد همه چیزو به حالت اول برگردوند.

وقتی حالش سر جاش اومد ، رها دختر بزرگش روبروش نشسته بود ، دستاش و گرفته بود و زل زده بود به چشماش...

رها دخترم برو اون آلبوم عکس ها رو بیار !

کدوم آلبوم ؟

عکس های بچگیم!

رها فهمید منظور مادرش از این حرفا چیه رفت و با یه عکس برگشت !

عکس دختر بچه ای با دو چشم سیاه !!!

و بار دیگر جمله ی پشت عکس رو برای مادرش خوند ...؟؟!!

و مادر نیز بار دیگر با چشمانی خیس نصیحت همیشگی رو ...؟؟!!

29 مهر 3 صبح 

لینک
   ۳گانه ی سروش   

از وقتی باهام قهر کرد همه چیز به کامم تلخ شد هیچ اتفاق خوشایندی برام نیفتاد .هیچ وقت از ته دل خوشحال نشدم .من کاری نکرده بودم که لایق قهرش باشم ، فقط باهاش حرف زدم و دردودل کردم.خب به اون نمی گفتم به کی می گفتم؟خودش همش می گفت با من حرف بزن اما انگار حرفای من خوب نبود. به دل گرفت ، ناراحت شد،باهام قهر کرد و تنبیه ام کرد.

حالا من چیکار کنم ؟

برم منت کشی؟

بگم حرفام و پس می گیرم؟

بگم اشتباه کردم که ازت ایراد گرفتم ؟

بگم معذرت می خوام که فکر می کردم تقصیراز تو بود؟

که کارهات همشونم درست نیست ،

که در مورد من اشتباه می کردی ،

آره ؟

دوباره باهام آشتی می کنی؟

دوباره به حرفام گوش میدی؟

به دلم نگاه میکنی؟

کاری میکنی که دوباره عاشق بشم؟

دوباره دوست داشتن و یادم میاری؟

دوباره دستم و می گیری؟

دیگه تنهام نمیذاری؟

من عصبانی بودم یه چیزی گفتم ،

چرا همیشه فکر می کنم فکر من درسته؟

کار من درسته؟

هرچی فکر می کنم باید همون بشه ؟

چرا هیچ وقت بدترین حالت و در نظر نمی گیرم؟

چرا پیش خودم نمی گم که ممکنه تو نخوای و نشه ؟

بخوای حالم و بگیری ؟

این همه بلا سرم آوردی یا سرم اومد ، اما عقل تو سرم نیومد .هنوز همون آدم احساساتی و خوش بین به امروزام .

چرا همیشه این فکر تو ذهن منه ، که من با بقیه فرق میکنم و پیش تو پارتی دارم و یه روزی بهم میگی که همیشه بیشتر از همه دوستم داشتی؟

اگه اینطور نیست پس این چه حسیه که من دارم؟؟

اصلا دیگه باهات حرف نمی زنم شاید تو هم من و ول کنی به حال خودم .

می خوام برم بالا اونقدر بالا که به ستاره برسم ،

بشم همنشین ستاره ،

ستاره ای که همیشه بیداره و به عشاقی که شب و با چشمای باز به سپیده میرسونن ،

امید زنده بودن میده.

جای من اینجا روی زمین نیست .

حداقل الان توی این زمونه اصلا جای من نیست .

دیگه 21 گرم که این حرفا رو نداره!

من به این دنیای خاکی و کثیف ، دنیای پلیدی و زشتی ، دنیای خودخواه و خودخواهی تعلق ندارم ، نمی تونم دووم بیارم . وقتی هیچکس ، هیچکس و برای خودش نمی خواد ، به چی میشه گفت ارزش؟

ارزش دیگه معنی نداره.

من نمیدونم ما آدما دنبال چی هستیم ؟

با این وضعیت به کجا می خوایم برسیم ؟

موفقیت و سعادت و تو چی می بینیم؟

آرامش و چی ؟

کی و کجا بهش می رسیم ؟

اولین شب آرامشمون کی و کجاست ؟

خودمون و گول نزنیم ، تلقین نکنیم . مث یه مرد وایستیم و جواب بدیم .اگه بخوای خودتو گول بزنی میشه اما باید بهاش رو هم پرداخت کنی . من کردم جواب داده . اما بیچاره من ، که گول من و خورده.

 

 

ای کاش می شد زمان زیادی به خواب می رفتم

و وقتی چشم باز می کردم که همه چیز عوض شده بود.

آدم ها و عادت ها ،

رسم و رسوم زندگی ،

دوست داشتن ها ،

محبت ورزیدن ها ،

عاشق شدن ها

ای کاش حتی دل شکستن ها هم عوض می شد.

بهتر می شد.

کاش لذت بردن از شکستن قلب آدم ها دیگه مد نباشه .

باید بتونی خودتو عوض کنی.

اگه یه سری کارا برات مهم بود که انجام ندی ولش کن !

اگه می بینی می تونی از انجام دادن شون لذت ببری اون کارو بکن .

نگو خوب نیست ، زشته ، حرومه و ...

تا حالا اینکار و نکردم ،

امتحان کن ضرر نمی کنی.

مخصوصا اگه تو یه گروه باشی و دسته جمعی حال کنی .خیلی فاز می ده !

راشتی نری معتاد شی بگی سروش گفت !!!

قبول دارم ممکنه از سی جی (سیگار) شروع بشه اما لازم نیست به جایی برسی که از تو جوب جمعت کنن.

میگی سیگار بده ، مشروب حرومه ؟

وقتی اونقدر قوی نیستی و همیشه احساست به عقلت می چربه و در آخر باعث میشه هیچی ازت نمونه !

نه غرور ،

نه احترام ،

نه هر چیزی که داشتی.

همیشه احساست گفته

برو دنبالش،

التماس کن ،

تو فقط اونو داری ،

نباید از دستش بدی ،

تمام زندگیته ،

اگه نباشه می میری،

فلج میشی،

خودکشی می کنی ،

نمیتونی به زندگی ادامه بدی ،

آخه بنده ی خدا شده خود خدا !!!

و خیلی حرفای احمقانه ی دیگه که دقیقا از قلبت بلند میشه.

 

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

دل من خسته از این دست به دعا ها بردن

همه آرزو هام با رفتن تو مردن

 

دیگه چه ارزشی داره که نکشی یا نخوری؟؟

تو الان هر چیزی که یه مرد یا یه زن و می سازه از دست دادی و غرور از همش مهمتره .

 

سیل غم زندگیمو برد وقتی که پل و شکستی

 

اگه می تونستی همه ی این حرفا رو توی همون دل دیوونت که به اینجا کشوندت نگه داری جای شکرش باقی بود اما تا نگی ارضا نمی شی ، ارضا نه ، میگی شاید دلش به حالم سوخت که این از همه بدتره !! ترحم !!

اما آخه تو به بودنش اعتیاد داری.

همون طور که یه معتاد برای گرفتن یه ذره مواد حاضره به هرکسی التماس کنه و دست به هرخفتی بزنه ،

تو هم حاضری واسه اینکه صداش و از فرسنگ ها فاصله بشنوی

شنیدن هر حرفی و به جون بخری.

من ازت بدم میاد.

زندگی مو تباه کردی.

جوونی مو حروم کردی.

فقط دلم به حالت می سوخت که تحمل ات می کردم.

اما توی احمق بیشعور از شنیدن صداش لذت می بری و بس.

فارغ از اینکه این صدا حامل چه پیامیه؟
واست مهم نیست فقط می خوای  بیشتر و بیشتر بگه و تو گوش کنی و لذت ببری.

در حالیکه دقیقا داره به روحت تجاوز میشه

تو واستادی ،

گوشیه تلفن دستته ،

چشمات به اعتبار کارت تلفن

و گوشه ی لبت یه سیگار وینستون پایه بلند .

سیگار پشت سیگار روشن میکنی تا بشه چاشنی ی صداش...تو همچین وضعی چی برات مونده که از انجام کارایی که تا حالا نکردی می ترسی؟؟

حداقل هر وقت وسوسه شدی که به روحت تجاوز بشه میری و کشیدن سیگار یا نوشیدن و تجربه می کنی ...

 

 

تصور کن ...

توحیاط یه باغ همه دور هم ، هر کی یه مشکلی داره ، یکی بهم زده ، یکی دانشگاه قبول نشده ، یکی از دانشگاه اخراج شده ، یکی دوستش خودکشی کرده ...

توی سفره همه چیز هست ... خیار ، گوجه ، ماست ، سیر ترشی ، ماهی و...

سفره که خالی شد همینطور که سرا داره گیج می ره همه شروع میکنن به خوندن  ...

 

آنکه او ، به غمت، دل بندد، چون من کیست؟
ناز تو، بیش از این، بهر چیست؟
تو الهه نازی در بزمم بنشین
من تو را وفادارم بیا که جز این،
نباشد هنرم.

 

شد خزان گلشن آشنایی
بازم آتش به جان زد جدایی
عمر من ای گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بدعهدی و بی وفایی

تو مست از می به چمن
چون گل
، خندان از مستی بر گریه من
با دگران بر گلشن نوشی می
من ز فراقت ناله کنم تا کی؟

دریغ و درد از عمرم
که در وفایت شد طی
ستم به یاران تا چند؟
جفا به عاشق تا کی؟

نمی کنی ای گل یک دم یادم
که همچو اشک از چشمت افتادم
گر چه ز محنت خوارم کردی
با غم و حسرت یارم کردی
مهر تو دارم باز

 

بردی از یادم . دادی بر بادم . با یادت شادم
دل به تو دادم . در دام افتادم . از غم آزادم
دل به تو دادم . فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز

 

میخونم
آخ که دیگه فرنگیس
عشق تو داغونم کرد
به کی بگم که چشمات
تو غصه زندونم کرد

همسفر تنها نرو بذار تا با هم بریم
سرنوشته مون یکی هر دو مون مسافریم

و ...

میخوان بلند شن و برن تو اطاق ، از یه گوشه صدا میاد من نمی تونم پاشم ، می خورم زمین !! یکی داد می زنه دست سروش و بگیرین !! دوتا از بچه ها میان و تا تو اطاق زیر بغل اشو میگیرن و کمک اش میکنن و می برن .سرد درد میگیری ، حالت تهوع داری ، به در و دیوار می خوری ، بی اختیار شادی می کنی ، خیلی اوقات هق هق، گریه می کنی اشک می ریزی اسمشو صدا میکنی و ...چشمات حالت طبیعی نداره ، معدت داغون میشه اما واقعا وقتی که نشستی و خودتو تکون میدی – که بیشتر سرت گیج بره -  و میگی

این همه بی وفایی ندارد ثمر
بخدا اگر از من نگیری خبر،
نیابی اثرم.

واقعا هیچ چیز دیگه ای نه تو ذهن و نه تو قلبت نیست ، به یاد میاری که چرا کارت به اینجا کشیده اما برات مهم نیست یعنی مهم جلوه نمی کنه . قبول دارم بعدش از دماغت در میاد اما بهتر از اینه که وایستی و به صداش گوش کنی که اگه بفهمی چی داره بهت میگه همونجا خودتو تیکه تیکه میکنی .

فرداش از خواب پا میشی اما از شب قبل هیچی یادت نمیاد .

 

 

 

ای خدا کاش باهام قهر نمی کردی تا همه چیز به کامم تلخ بشه

 

شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ میگن آدمای مهربون و با وفا دروغ میگن 

اونا که میگن که تا همیشه دیوونتن بذار بی پرده بگم که به شما دروغ میگن

اونا که میان به این بهونه ها که اومدن از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ میگن

اونا که فدات بشم تیکه کلام اشون شده به تموم آسمونا به خدا دروغ میگن

اونا که با قسم و آیه می خوان بهت بگن تا قیامت نمیشن ازت جدا دروغ میگن

 

لینک
   ۳سال گذشت   

تابستان 82

29 شهریور

عصر شنبه

روبرو سینما قدس

توکیو بدون توقف

اکباتان

فاز1

رستوران سون (7)

مسجد اکباتان

 

 

 

تابستان 85

29 شهریور

شب 5شنبه

قهوه ی تلخ

 

توضیح: این متن رو می خواستم ۲۹ شهریور پست کنم اما از اونجا که خدا همیشه به یاد من هست و طرفداری من و میکنه  اتفاقی که تا حالا نیفتاده بود افتاد .

شایدم شانسم خیلی زیباست

خلاصه ما کاری که میخواستیم انجام بدیم و نتونستیم به سر انجام برسونیم.

جالب اینجا بود گذاشتم لحظات آخر پست کنم(نزدیک ۱۲ شب)

از کجا میدونستم قراره ... بخورم

و این جریان و موکول کردم به روز دوشنبه، چون خیلی از خاطراتم ،

تو همین روزای دوشنبه اتفاق افتاده  

                                                                

لینک
   عشق ماندگار نیست ؛ قسمت دوم : اطاق خواب   

به نظر من در این موقعیت چیزی که به یه انسان شکست خورده آرامش میده ، تصور کردن و به یاد آوردن جاییه که ...

 

                          

 

هر شب عشقت اونجا به خواب میره

خواب هاشو توی اون اطاق می دیده

تنها که بوده توی اون اطاق با تو درد و دل می کرده

جلوی آیینه ی اون اطاق خودشو برای تو مرتب و آراسته می کرده

با تو توی اون اطاق تلفنی حرف می زده

تمام عروسک ها ، گل ها ، کاکائوها ، کتاب ها و هرچه و هرچه که تو بهش داده بودی توی اون اطاقه

اطاقی که شاید فقط جای یه قاب عکس 2 نفره ی 25*20 توی اون خالی باشه!!!!

تمام لباس های زیبایی که می پوشید و تو از دیدنشون لذت می بردی (و الان فقط از دیدن عکس هاش ) تو کمد همون اطاقه

حتی مواقعی که روی تختش زانو هاشو بغل می کرد و سرش و رو زانو میذاشت و واسه تو گریه می کرد

شب هایی که از شوق دیدارت خواب به چشماش نمی یومد

اطاقی که همیشه مرتب بوده و هست

هر چیزی سر جای خودش قرار داره

رو تختی ی همیشه کشیده شده

اطاق و حریمی که پای هیچ نامحرمی بهش باز نشده

اطاقی که محرم همه ی اسرار اونه

اطاقی که اول از همه گریه ها و خنده های اون و دیده

اطاقی که همه ی حرفاشو شنیده

اطاقی که با همه سادگی و مهربونیش هیچ وقت تنهاش نذاشته

شبایی که از دیدن یه کابوس سرد ، از خواب می پرید ، اولین چیزی که آرامش و بهش بر می گردوند همین اطاقی ی که ، شاید تو هم تو تزئین اش  نقش داشتی

اطاقی که وقتی دوست نداشت و نمی خواست با کسی حرف بزنه یا کسی و ببینه ساعت ها اونجا تنها میموند و با عروسک ها و کادو هاش سرگرم میشد.

اطاقی که وقتی دلش می گرفت روی تخت دراز می کشید و به یه آهنگ لایت که شاید تو براش گرفته بودی ، گوش می داد و اشک می ریخت و به خواب می رفت و خواب تو رو می دید

اطاقی که شاید براش خیلی نقشه ها کشید ، تصوری که از اطاق خواب خونه ی مشترکش می کرد شاید خیلی شبیه ، به  همین اطاقی باشه که تو الان داری تصورش می کنی ؛ یه اطاق تمیز و خوش بو ، پر از آرامش دریا ، پر از سکوت شبهای کوهستان ، پر از محبت و گرما ، پر از پاکی و صداقت ، پر از گریه و محنت ، پر از تنهایی و من

                                                

                                                                                                

ای کاش میشد وصیت کرد عاشق ها رو ،  توی اطاق معشوق اشون دفن کنند.

 

مگه میشه برنگردی من که باورم نمیشه  

وقتی که هنوز تو این عکس با منی مثل همیشه

کاشکی این دنیای دلگیر قد قاب عکس ما بود 

که فقط تنها واسه من توی دنیای تو جا بود

                                                                  از دست نوشته های یک دیوانه 

                                                             

لینک
   نیمه ی شعبان سال ۸۲ بود   

نیمه ی شعبان سال ۸۲ بود ... 

شب قبلش با چندتا از بچه ها تا صبح تو دانشگاه بودیم - به خاطر جشن -

البته ۲ساعتی خوابیدیم اما توی کلاسی که درش به حیاط باز میشد و خیلی سرد بود ...

اون روز تو مراسم یه  متنی خونده شد که من خیلی باهاش حال کردم خلاصه اون و گرفتم و واسه

یه دوست واقعی فرستادم ...

وقتی جوابش بدستم رسید خلاصه بگم

کپ کردم

گرخیدم

اصلا انتظار این همه جواب و نداشتم !!!!

soroush jan akhe chera injoori? to hamash ye kari mikoni ke man negaranet basham dishab too mehmooni hameye havasam pishe to bood delam mikhast pisham boodi ye fas hesabi bahat dava mikardam to az man bozorgtari ekhtiaret ham daste khodete kasi ham hagh nadare too karet dekhalat kone ( hich kas oonghadr kheradmand nist ke betoone tasmimi motedakhel dar zendegie digari begire ) vali be adama hagh bede ke negarane doostashoon bashan chon nemitoonan be rahati az kenareshoon rad shan age to vaghean in matno ghabool dari va ghabool dari ke hamchin adami hasti va mikhay in ravesh ro dashte bashi pas be man hagh bede ke narahat basham man doostetam ( tasmime in mozoo ba mane harchand ke ghabool kardanesh ba to ) banabarin kari ro ke bayad mikonam to hatman doostaye khoobi dari koli adamaye dorost o hesabi dor baretan ke shayad ta hala tavajohi beheshoon nadashti agar ham ta hala nadashti khiali nist jaye irad nadare bar farz ke hichkas nabashe

man hala be to etminan midam ke mitooni roo man hesab koni pas dige chera bayad mazeye talkhe tanhayi zire dandoonet bashe

aslan chera bayad donbale sayei az gomshode at bashi? boland sho begard hatman khodesho peyda mikoni ba tamame rooh o zendegi o vojoodesh na faghat sayash .

 kasi nabayad omghe darde to ro peyda kone , hata nazdiktarin doostet hata man ke too doosti in hame edeam mishe, age moshkeli dashte bashi ya narahat bashi, in toyi ke age kasi ro vaghan be onvane doost ghabool dari bayad beri va bahash harf bezani va mitooni motmaen bashi ke too oon zaman oon hamash be fekre toe va be andazeye to barat narahate omghe dardet ro mibine, man in falsafa ro ghabool daram nabayad sokoot koni ( sokoot mara be ranji jharf tar vadar mikone )

age atrafet por az najvahaye nashenakhte ast, hatman kasi hast ke komaket kone befahmi age too zehnet majhooli hast, hatman kasi hast ke bahat sharik beshe va baham maloomesh konid, lazem nist be kasani ke nemikhan beshnavan eltemas koni, injoori dige kasi ham jorat nemikone sarzaneshet kone. soroush to ekhtiar dari, hichkas nemitoone panjareye hafezeye to ro be rooye vagheiat bebande magar khodet. vagheiat oon chize talkhi nist ke in khanoome atefeh zandi far tasvir karde ( mage dastam behesh narese ) ke to majboor bashi baraye ghabool kardanesh pa rooye ghalbet begzari. khandidan alie vali na injoori na be khatere faramoosh kardane hezar o yek dard, mesle motada, mesle divooneha ke vaghti nemitoonan moshkelateshoon ro hal konan alaki mikhandan, aslan vase hamin beheshoon migan divoone. nakhand baraye inke sanginie dardi ro dar pooshide tarin zavayaye ghalbet madfoon koni, aslan dardi ke madfoon beshe badan fajee mishe, ghalbet ro baz kon ta dardet ro ba oonayi ke dooset daran ghesmat koni. dard age ghesmat beshe, nemimoone, az beyn mire. injoori lahazate khoshe zendegit oonghadr ziad mishan ke dige nemitooni doone doone beshmorishoon. ( 2 chiz vojood darand ke hargez nabayad az yad beravand: bordbari-bedan mana ke begozarim rokhdadha masire khod ra pey girand-va vafadari be anche dar arezooyash hastim.   ghalbet ro donbal kon, ghalbet behtarin rahnamaye to dar har kare azimi ast) pas hala bekhand chon hezar o yak dard nadari

الان ۳سال از اون روز گذشته و من هنوز می خندم چون هزار و یک درد دارم ...

لینک

   عشق ماندگار نیست   

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه ، شاید عاشقانم نیمه شب 

گل بر روی گور غمناکم نهند

 

چه بخواهی ، چه نخواهی ، عشق ماندگار نیست

چه باور کنی ، چه باور نکنی ، عشق ماندگار نیست

عشق به همون راحتی که میاد ، از اون راحت تر می ره

عشق با یه نگاه آغاز میشه

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

و با ... تموم میشه!

راستی چرا عشق تموم میشه؟

مگه نه اینکه عشق ماندگار و جاودانه است؟

مگه نه اینکه عاشق و معشوق بخاطر عشق از هر چیزی میگذرند؟

پس چرا؟

چرا هر روز عشقی ، به دست یکی از صاحبانش به گور سپرده می شود؟

به فراموشی؟

 


مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این ، تلخ و شیرین روزها

روز پوچی ، همچو روزان دیگر 

سایه ای ، ز امروزها ودیروزها

 

عشق چیه؟

توی فرهنگ لغت که میگه :

دوست داشتن به حد افراط

شیفتگی

دلدادگی

دلبستگی

دوستی مفرط

حالا دوست چیه؟

همون فرهنگ لغت میگه:

یار

همدم

رفیق مهربان

ضد دشمن

اما اینا که همش حرفه ،

کی به اینا گوش میده؟

عشق خیلی بالاتر از این حرفاست

واسه اومدنش هیچ دلیلی نداره !

اما واسه رفتنش هزار و یک !!!!

شنیدی میگن دو تا چیز دست ما انسان ها نیست ؟

به دنیا اومدن

و

از دنیا رفتن

یکی دیگه هم من میگم بهش اضافه کن!

نگه داشتن معشوق!

خلاصه کاری از دست ما بر نمیاد

بخواد بره ، می ره

هیچ احد و ناسی هم نمیتونه منصرف اش کنه!

وقتی این اتفاق افتاد - البته اتفاق که نیست ، قانونه - همه

به یاد روزهایی که با هم داشتن

لذت

خوشی

خاطرات خوبی

که داشتن می افتند.

اما من یه دید و نگاه تازه ای به این قضیه دارم

به نظر من در این موقعیت چیزی که به یه انسان شکست خورده آرامش میده ، تصور کردن و به یاد آوردن جاییه که ...

ادامه دارد...

لینک
   Suicide Pact   

خودکشی‌های عاشقانه


زن نامه‌ای از طرف شوهرش دريافت کرد. دو سال از زمانی که مرد ديگر دوستش نداشت و او را ترک کرده بود می‌گذشت. نامه از يک سرزمين دور آمده بود.

«اجازه نده بچه توپش را به زمين بزند. صدای آن قلب مرا می‌شکند.»

زن توپ را از دختر نه ساله‌اش گرفت.

دوباره نامه‌ای از طرف شوهر آمد. اين يکی از پستخانه‌ی ديگری بود.

«بچه را با کفش به مدرسه نفرست. من می‌توانم صدای پای او را بشنوم. اين صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن به جای کفش، صندل‌های نرم پای بچه کرد. دختر گريه کرد و ديگر حاضر نبود به مدرسه برود.

يک بار ديگر نامه‌ای از طرف شوهر آمد. فاصله‌اش با نامه‌ی گذشته يک ماه بيشتر نبود اما دست خط مرد به نظر زن خيلی قديمی آمد.

«اجازه نده بچه از کاسه‌ی چينی غذا بخورد. می‌توانم صدايش را بشنوم. اين صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن با قاشق‌ چوبی خودش به دختر غذا داد. درست مثل سه ساله‌گی‌اش. بعد دورانی را به ياد آورد که دختر واقعاً سه ساله بود و مرد روزهای خوشی را کنار او گذرانده بود. دختر خودش رفت از قفسه‌ی آشپزخانه کاسه‌ی چينی‌اش را برداشت. زن فوراً آن را از دست او گرفت و در باغچه به سنگ کوبيد: صدای شکستن قلب مرد! زن ناگهان ابروهايش را بالا برد. کاسه‌ی خود را به طرف ديوار پرتاب کرد و آن را شکست. آيا اين صدای شکستن قلب شوهرش نبود؟ زن ميز ناهارخوری کوچک را از پنجره به باغچه پرتاب کرد. اين صدا چی؟ زن خود را به ديوار زد و شروع به مشت کوبيدن کرد. خود را روی پارتيشن کاغذی پرت کرد و مثل نيزه از ميان آن گذشت و سقوط کرد. اين صدا چی؟

«مامان، مامان، مامان!»

دختر شيون‌کنان به طرف او دويد. زن به او سيلی زد. آه، به اين صدا گوش کن!

هم چون پژواکی از آن صدا، نامه‌ی ديگری از طرف شوهر آمد. از سرزمين و پست‌خانه‌يی دور و جديد.

«هيچ صدايی در نياوريد. درها را نه ببنديد نه بازکنيد همين‌طور پنجره‌ها را. نفس نکشيد. حتا نبايد اجازه دهيد صدايی از ساعتی که در خانه است بيرون بيايد.

«هردو شما، هردو شما، هردو شما!» زن همان‌طور که نجوا می‌کرد اشکش جاری شد. بعد از آن، ديگر از هيچ‌کدام آن دو، هيچ صدايی شنيده نشد. آن‌ها حتا به کوچک‌ترين صداها پايانی جاودانه بخشيدند. به عبارت ديگر، مادر و دختر هر دو مردند.

و عجيب اين‌جاست که شوهر زن هم کنار آن‌ها دراز کشيد و مرد.

ياسوناری کواباتا در سال ۱۹۶۸ به دريافت جايزه‌ی نوبل نائل آمد و در سال ۱۹۷۲ خودکشی کرد.

لینک
   اشتباه   

یه فیلسوف میگه: اگر خواستن بهت تجاوز کنن تا جایی که میشه مقاومت کن امّا وقتی که دیدی کار از کار گذشته خودت رو شل کن و لذتش رو ببر. امّا وقتی تو تصمیم گرفتی به روح من تجاوز کنی من اشتباها خودم رو شل گرفتم و وقتی کار از کار گذشته بود شروع به مقاومت ‏کردم. این‏جوری شد که تو بیشترین لذت رو بردی و من بیشترین درد رو کشیدم... (مترود)

ای کاش سرنوشت

جز این می نوشت

لینک
   قهوه ی تلخ   

Lonely I'm Mr Lonely
I have nobody
For my owwnnn
I'm so lonely, I'm Mr. Lonely
I have nobody
For my owwnnn
I'm so lonely

قهوه ی تلخ

 این روزا همون حسی که وقتی یه فنجون قهوه ی تلخ رو می خوری به آدم دست می ده حس میکنم

لینک
سروش